تارنگاشت عدالت
نویسنده: توماس روپر
برگرفته از: روزنامه چپ
۳ ژوئن ۲۰۲۵
منتقدین سایت آنتی اشپیگل به من انتقاد می کنند که من مدتهاست از شکست جبهه اوکراین سخن می گویم در حالی که هنوز جنگ ادامه دارد و تاکنون جبهه ها شکسته نشده. پس چرا من چنین ادعایی دارم؟
من مدام ایمیل ها و یا نقدهایی زیر مقالات خود دریافت می کنم که به من انتقاد می کنند چرا من ادعا می کنم جبهه های اوکراین در حال فروریختن است، در حالی که به استثناء منطقه کورسک اوکراین هنوز توانسته استوار باقی بماند. در ضمن بهخاطر این نوع نقدها در روسیه نیزبه من انتقاد می شود، زیرا حقیقتاً درگیری های نظامی به شدت ادامه دارد و سربازان روسیه در جبهه ها این برداشت را ندارند که اوکراین در حال شکست است.
از این رو می خواهم توضیح دهم که چرا تا وقتی که تغییر تعیین کننده ای صورت نگرفته کماکان بر این نظر پایدار خواهم ماند؟
چشم انداز تاریخی
من خود را یک تحلیل گر می دانم، به این معنی که من هر خبر تازه ای را که مغایر نظر من است، مهم تلقی نمی کنم و مهم تر از همه این که من درازمدت می اندیشم و یا می توان گفت وقتی اظهارات من در مورد آینده جبهه ها و یا مبارزه بر سر نظم نوین جهانی است، من در ابعاد تاریخی فکر می کنم.
بگذار تاریخ را بررسی کنیم. کی معلوم شد که آلمان نازی جنگ را باخته؟ حداکثر اوایل سال ۱۹۴۳، پس از نبرد استالینگراد دیگر آلمان جنگ را باخته بود. پس از آن موفقیت های چشم گیری نصیب آلمان نازی نشد. برای ما امروز در این بازنگری تاریخی کاملاً روشن است که این گرایش از سال ۱۹۴۳ کاملاً واضح و پایان جنگ قابل پیش بینی بود.
ولی برای مردمی که در آن زمان می زیستند وضعیت اصلاً اینطور نبود و آن ها نمی دانستند که کِی و چگونه این جنگ پایان خواهد گرفت. با این که امروز ما پایان قضیه را می شناسیم ولی در آن زمان آلمان ها تلاش هایی انجام می دادند تا ورق را برگردانند. مثلاً نبرد تانک ها در کورسک در تابستان سال ۱۹۴۳ و یا نبرد آردن در پاییز ۱۹۴۴. برای مردم در آن زمان این وضعیت بسیار طولانی به نظر می رسید، مثلاً نبرد کورسک تقریباً دو هفته به طول انجامید.
هرکس که در آن زمان اخبار جاری را دنبال می کرد می توانست مکرراً به این نتیجه برسد که آلمان شاید هنوز شانس پیروزی داشته باشد، زیرا مدام اخبار و وقایعی وجود داشت مبنی بر این که جبهه آلمان به هیچ وجه کاملاً به ته خط نرسیده است.
ولی برای هر کس که به عنوان تحلیلگر اوضاع را بررسی می کرد، کاملاً روشن بود که همه این کوشش های ارتش آلمان نشان می داد که هرچند آن ها می توانند در برخی از نقاط مقاومت نشان دهند ولی سمت و سوی نبرد پس از استالینگراد مشخص شده است.
امروز هم همینطور است. آری، اوکرائینی ها مثلاً وقتی به کورسک روسیه حمله بردند، موفقیت کسب کردند ولی این تنها یک اقدام از نظر زمانی و مکانی محدود بود که به ضرر جبهه های دیگر انجام شد و از همان روز اول به شکست محکوم بود و من در آن زمان فوراً نوشتم. آری، شش ماه به طول انجامید تا اوکرائینی ها از منطقه بیرون رانده شدند ولی این امر بر روی هم تغییری در گرایش کلی به وجود نیاورد. و اگر ۸۰ سال بعد مورخان در مورد این جنگ بنویسند، تهاجم اوکراین به کورسک مانند نبرد تانک ها در کورسک طی جنگ دوم جهانی را تنها یک مرحله کوتاه خواهند نامید. این نبرد خونین بود و مدتی به طول انجامید ولی روند جنگ را به نفع اوکراین به هیچ وجه تغییر نداد، بلکه بیشتر به نفع روسیه شد، زیرا اوکراین برخلاف روسیه نمی تواند خسارات خود (به ویژه سربازان) را جبران کند.
جبهه آلمان کی فروپاشید؟
فروپاشی واقعی جبهه آلمان به هیچ وجه پس از استالینگراد نبود، بلکه با عملیات «باگراتیون» شوروی آغاز شد که در آلمان هیچگاه سخنی از آن نیست در حالی که حتی این عملیات از استالینگراد مهم تر بود و به بهای جان سربازان آلمانی بیشتری منجر شد.
عملیات باگراتیون روز ۲۲ ژوئن ۱۹۴۴ با حمله چهار جبهه شوروی علیه گروه ارتش مرکز آلمان آغاز شد. این حملات تبدیل به عملیات گسترده موفق ارتش شوروی شد که تازه در اواخر اوت ۱۹۴۴ کنار رود وایکسل در مرز پروس شرق و در نزدیکی ریگا به طور موقت متوقف شد. این حملات باعث فروپاشی کامل گروه ارتش مرکز با از دست دادن ۲۸ لشکر وهرماخت گردید و بزرگ ترین و پرهزینه ترین شکست در تاریخ ارتش آلمان بود.
وهر ماخت دیگر قادر نبود خساراتی را که در این حملات حاصل شد، جبران کند. تثبیت جبهه آلمان در شرق تا پایان جنگ فقط لحظه ای و از نظر مکانی بسیار محدود بود.
من در گذشته در مصاحبه با شاهدان معاصر آلمانی شنیده بودم که می گفتند از این لحظه به بعد در جبهه شرق دیگر به طور جدی سخنی از دفاع منظم وجود نداشت و بیشتر عقب نشینی گاه منظم و گاه مغشوشی در جریان بود که بیش تر به فرار نومیدانه شباهت داشت.
با این حال، امروز کسی پیدا نمی شود که جداً شاهدان معاصر را مورد انتقاد قرار دهد که از بهار سال ۱۹۴۳ می گفتند آلمان در جبهه ها شکست خورده و در حال فروپاشی است. و واقعاً همینطور بود. فقط این روند یک سال و نیم به درازا کشید تا فروپاشی قابل رؤیت و غیرقابل انکار شد.
با وجود این، جنگ پس از عملیات باگراتیون ۸ ماه خونین دیگرادامه داشت با این که آلمان نازی جنگ را لاعلاج باخته بود.
آیا مقایسه گذشته با امروز جایز نیست؟
طبیعی است که وقایع جنگ های گذشته را نمی توان نقطه به نقطه با یکدیگر مقایسه کرد. همانطور که در گذشته آلمان نازی خون داد و از رمق افتاد، امروز اوکراین بدون شانس پیروزی نظامی خون می دهد و از رمق می افتد. شاید مورخان واقعاً روزی زلنسکی را با هیتلر مقایسه کنند، زیرا هر دو به یک جنگ شکست خورده به قیمت جان صدها و شاید میلیون ها نفر ادامه دادند. و مانند هیتلر در آن زمان شاید زلنسکی هم بتواند مدتی پیروز شود به این صورت که مردان زیر ۲۵ سال را به جبهه اعزام دارد. در کییف هماکنون صحبت از احضار زنان برای خدمت زیر پرچم است تا جاهای خالی در ارتش را پر کنند و پس از آن کییف می تواند با سرمشق گرفتن از آلمان نازی در «طوفان خلق» نوجوانان بین ۱۴ تا ۱۶ سال را به جبهه اعزام دارد.
ولی کلیه این اقدامات درست مانند آلمان نازی فقط پایان جنگ را به تعویق می افکند ولی تغییری در روند آن به وجود نخواهد آورد.
از این رو کماکان مدعی هستم که جبهه اوکراین در حال فروپاشی است. ولی تا این فروپاشی عینیت یابد و غیرقابل انکار شود، ممکن است ماه ها و شاید یک سال به طول انجامد.
از طرف دیگر نمی دانیم که آیا روسیه در تابستان آینده نوعی عملیات بارگراتیون دومی را طرح خواهد ریخت تا جبهه اوکراین را جایی آنچنان تضعیف کند، که در تمامی جبهه ها فروپاشد.
ولی در آن وقت هم نباید انتظار داشت که روسیه فردا در مقابل دروازه های کییف ایستاده، زیرا در جنگ های کنونی جبهه ها به کندی حرکت می کند. علت آن این است که حمله سریع تانک ها در زمانی که پهپادها به شکار تانک می پردازند عملاً غیرممکن شده است. جنگ کنونی مانند جنگ جهانی اول شده و روی زمین و با پیاده نظام صورت می گیرد، زیرا پهپادها و زمین های مین گذاری شده پیشروی سریع را عملاً غیرممکن می سازد، حتی اگر جبهه فروپاشد.
و اکنون برای جمع بندی: در جنگ دوم جهانی با این که جبهه شرق آلمان عملاً فروپاشیده بود ارتش شوروی برای ۵۰۰ کیلومتر از پروس شرقی تا برلین تقریباً ۸ ماه وقت نیاز داشت که در واقع ۲۴۰ روز بود. ارتش شوروی در آن زمان به طور متوسط ۲ کیلومتر در روز پیشروی می کرد.
اگر امروز به کتاب های تاریخ رجوع کنیم و اسناد و مدارک آن زمان را مطالعه نماییم اینطور به نظرمان خواهد رسید که پیشروی ها بسیار سریع صورت گرفته بود ولی ۸ ماه مدت زمان طولانی است.
در بخش هایی از جبهه سربازان روسیه امروز با سرعت مشابهی پیشروی می کنند. البته هنوز ۲ کیلومتر در روز نیست ولی برای مورخان آنچه که ما امروز شاهدش هستیم پیشروی نیروهای روس سریع به نظر خواهد رسید. و آن هم با این که جبهه اوکراین هنوز از هم فرونپاشیده (البته به استثنای منطقه کورسک) و تازه در حال فروپاشی است.
و در پایان کمی جعل تاریخی آلمان
در اسناد و مدارک امروزی در مورد جنگ جهانی دوم، عملیات باگراتیون نقشی ایفاء نمی کند. وقتی از تابستان ۱۹۴۴ سخن می رود تنها برای تأکید این است که ورود ایالات متحده در نرماندی گویا تا چه حد مهم بوده است.
مسأله اینطور مطرح می شود:
از آنجا که گویا ورود نیروهای متفق در نرماندی یک نقطه عطف بسیار مهم بود، استالین عجله کرد و یک تهاجم وحشی را آغاز کرد تا قبل از آمریکا وارد خاک آلمان شود و سهم خود از اروپا را تسخیر کند. در برخی از اسناد آلمانی واقعاً این روایت تکرار می شود.
البته این برداشت بی معنی است، زیرا یک تهاجم بزرگ را نمی توان خودانگیخته برنامهریزی کرد، چون روز ۶ ژوئن ایالات متحده وارد نرماندی شده بود و تهاجم دو هفته پس از آن صورت گرفت. چنین تهاجم عظیمی نیازمند ماه ها برنامهریزی و آماده ساختن مقدمات است.
ولی از آنجا که نقش اتحاد شوروی در پیروزی بر آلمان نازی امروز به حاشیه رانده می شود و نقش ایالات متحد آگراندیسمان می گردد برخی از مطالب در اسناد و کتاب های تاریخ مطرح نمی شود. این نوع تحریف تاریخ را من که از نوجوانی علاقهمند کسب دانش در مورد دوران نازی ها و جنگ بوده ام مدتی است که مشاهده می کنم.
هر کس که اسناد دهه ۸۰، یعنی زمانی را که اکثر شاهدان معاصر که جنگ را تجربه کرده و به چشم دیده بودند و هنوز زنده بودند و به آسانی ممکن نبود هر مزخرفی را در اسناد تاریخی گنجاند، با اسناد امروزی مقایسه کند به خوبی متوجه تفاوت و تحریف تاریخ خواهد شد.
