تارنگاشت عدالت
نویسنده استفانو دی لورنزو
برگرفته از فوروم ژئوپولیتیکا
۱۶ اوت ۲۰۲۵
غرب مدتهاست که تلاش دارد سیاست را «اخلاقی» کند تا از این راه خشونت منافع سرکردگی خود را در فضای عمومی سفید جلوه دهد . تلاشی بس عبث در بسیاری از محافل غربی عبارت «ژئوپولیتیک» شهرت ناپسند و نکوهیده ای دارد. عبارت ژئوپولیتیک تصاویر مانورهای امپراتوری ، رئالیسم کلبی مزاج و خشونت خام را تداعی می کند. در گفتمان سیاسی به ویژه در اروپا و در ایالات متحده آمریکا ژئوپولیتیک کاری است که دیگران انجام می دهند. این برچسب تنها برای جاه طلبی های روسیه، جاده ابریشم نوین چین و یا نفوذ منطقه ای ایران رزرو شده است. ولی برعکس مطابق با تعاریف معمولی، غرب خود را با چنین بازی هایی سرگرم نمی کند. غرب نه بهخاطر منافع، بلکه بهخاطر اصول، نه بهخاطر طمع قدرت ، بلکه بهخاطر احساس مسئولیت و دفاع از دمکراسی، حقوق بشر و حکومت قانون عمل می کند. غرب آزاد می کند – اشغال نمی کند. غرب دفاع می کند – تحریک نمی کند. غرب در جبهه اخلاق قرار دارد، در حالی که رقبای آن توسط طمع قدرت، بلندپروازی ارضی و انتقامجویی تاریخی هدایت می شوند. غرب، ایده آلیستی و ارزش محوری عمل می کند در حالی که گویا رقبای آن وسواس محاسبات ژئوپولیتیکی دارند.
بدون شک این دوگانگی برای عزت نفس بسیاری از شهروندان اروپایی و آمریکایی که عمیقاً معتقدند در جبهه خوبان قرار دارند، مطبوع است. ولی چنین جهان بینی نه تنها منحرف کننده بلکه حتی بسیار خطرناک است، زیرا به از خودراضی بودن اخلاقی جوامع غربی و همینطور غرور خطرناک در سیاست غرب کمک می کند. این جهان بینی جامعه را نسبت به نیروهای ساختاری و منافع استراتژیک که دولت های آنان را می تازاند،کور می کند و قبل از هرچیز این خطر را در خود دارد ، مناقشات، مثل جنگ در اوکراین را تشدید کند، جنگی که با غرور کمتر وصداقت بیشتر بهسادگی قابل اجتناب بود.
ژئوپولیتیک در اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ به مثابه کوششی برای تحلیل مناسبات قدرت بین کشورها با درنظر گرفتن وضعیت موجود جغرافیایی آنها پدید آمد. فرضیه پردازان با نفوذی چون فریدریش راتزل در آلمان و هالفورد مکیندر در بریتانیای کبیر اساس تفکری را که نفوذ سیاسی، تقسیم منابع و کنترل منطقه ای را در رابطه تنگاتنگ با فضا و وضعیت مورد بررسی قرار می داد پایه ریزی کردند. ژئوپولیتیک به عنوان دانش نظم استراتژیک محیط که در آن تاریخ، جغرافیا و قدرت دولتی به طور متقابل در آن نفوذ کردند. در دهه ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ این شیوه تفکر توسط ایدئولوژی ناسیونال سوسیالیستی ابزار سازی شد. به ویژه کارل هاوس هوفر ، نماینده اصلی به اصطلاح «ژئوپولیتیک آلمانی» با ارایه طرح های خود از فضای بزرگ و قلمرو زیست، برای گسترش، جنگ و تسلیم، نوعی مشروعیت شبه علمی به آن بخشید. لذا پس از جنگ جهانی دوم عبارت «ژئوپولیتیک» برای مدتها مذموم بود واز به کار بستن آن در بخش های وسیعی در اروپا اجتناب می شد.

فریدریش راتزل(۱۸۴۴ تا ۱۹۰۴) جانور شناس و جغرافی دان آلمانی
باوجود این سابقه تاریخی منطق ژئوپولیتیک هیچ گاه از سیاست بینالمللی بیرون نرفت. در حقیقت همینطور در غرب که نسبت به خارج به حقوق بشر، ارزش های لیبرال و اصول چندجانبه استناد می کند، تفکر ژئوپولیتیکی کاملاً زنده است. کشورهای غربی منافع استراتژیک، راه های مطمئن دریایی، منابع انرژی و مناطق نفوذ خود را دنبال می کنند. آنها در امتداد خطوط مرکزی تجاری پایگاه های نظامی برپا می کنند و هدفمندانه تلاش می کنند تا کشورهای در حال صعودی چون چین و یا روسیه را محسور سازند. همینطور دخالت های انسان دوستانه، پیمان های دیپلماتیک و یا تحریم ها را نمی توان بدون زمینه ژئوپولیتیک درک کرد. در حالی که نحوه سخنوری تغییر کرده است، محاسبات ژئوپولیتیکی یک ثابت همیشگی در عملکرد سیاست خارجی دمکراسی های غربی باقی مانده است.
بهانه اخلاقی غرب
قصه پردازی اخلاقی غرب با آغاز جنگ در اوکراین به اوج خود رسید. از روزهای اول هجوم روسیه در فوریه سال ۲۰۲۲ رسانه ها و خبرگان سیاسی اروپا و آمریکای شمالی تقریباً با کلمات انجیلی این مناقشه را تعریف کردند: روسیه به عنوان متجاوز همیشگی، اوکراین قربانی بی گناه، غرب مدافع صالح نظم بین المللی. این تعریف بسیج فوقالعاده انظار عمومی، کمک های نظامی و تحریم های اقتصادی را ممکن ساخت ولی در عین حال هرنوع بحث و گفتگویی را نیز مانع شد. هرنوع اشاره ای که گسترش ناتو به شرق می تواند به بحران دامن زده باشد، هر نوع پیشنهاد در مورد مذاکره و یا دادن امتیازاتی به مسکو، بی اهمیت جلوه دادن، خیانت و یا حتی خیانت سنگین محسوب شد.
در حالی که خواست های روسیه قبل از جنگ به هیچ وجه خواست های کشورگشایانه نبود. مسکو نه خواستار تلاشی اوکراین و نه خواستار انتصاب یک رژیم دست نشانده در اوکراین بود. درخواست مرکزی مسکو این بود که اوکراین بی طرف بماند، یعنی به طور مشخص به عضویت ناتو در نیاید. این درخواست چه آن را بپذیریم و چه رد کنیم نه غیر منطقی و نه بی نظیر بود. این خواست موضوع استراتژیک درازمدت یک قدرت بزرگ را منعکس می کرد که خود را در خطر محاصره می دید. ایالات متحده آمریکا یک پایگاه نظامی چین را در مکزیک تحمل نخواهد کرد؛ روسیه نیز به همین صورت پایگاه نظامی ناتو را در اوکراین نمی پذیرد. مسئله اخلاق نبود، بلکه در واقع منطق کلاسیک امنیتی بود. ولی در غرب کسی نمی خواست چیزی از آن بداند.
جالب این نبود که روسیه چنین درخواستی داشت، بلکه غرب با غرور آن را رد می کرد حتی اگر به این معنی بود که اوکراین را قربانی کند.از زبان وندی شرمن معاون وزیر امور خارجه وقت ایالات متحده آمریکا:
«ایالات متحده آمریکا به هیچکس اجازه نخواهد دادکه درهای باز ناتو را ببندد. ما صراحتاً گفتیم که برای کشورهای دیگر تصمیم نمی گیریم. ما اجازه نخواهیم داد که وقتی مسئله عضویت در پیمان ناتو است، کشوری در مقابل کشور دیگر حق وتو داشته باشد.»
و یا به قول دبیرکل وقت ناتو ینس استولتنبرگ در گزارش خود به کمیسیون اتحادیه اروپا در سپتامبر ۲۰۲۳ وقتی که در مورد پیشنهاد روسیه که قبل از آغاز جنگ مطرح کرده بود سخن می گفت:
«پس زمینه این بود که رئیس جمهور پوتین در پاییز ۲۰۲۱ توضیح داد و واقعاً طرح قراردادی را مبنی بر آن که ناتو گسترش داده نشود ارسال کرد که ناتو امضا کند. این را او برای ما ارسال کرد و این پیش شرطی بود که آنها به اوکراین حمله نکنند. البته ما آن را امضا نکردیم.»
اصل حاکمیت و استقلال اوکراین و از جمله حق فرضی عضویت در ناتو مقدس اعلام شد حتی اگر اصرارو فشاری در مورد آن بهمعنی جنگ بود. با این نوع برخورد حق انتزاعی اخلاقی اوکراین بر خطرات مشخص مناقشه نظامی، ویرانی اقتصادی و مرگ ده ها هزار نفر می چربید.
این اخلاق نیست. این مطلق گرایی اخلاقی است. یک موضع گیری انعطاف ناپذیر و متحجر ایدئولوژیک است که به نفع دگم ها ، پیامدها را نادیده می گیرد که درست نقطه مقابل خردمندی است که در هر سنت جدی سیاسی و اخلاقی مهمترین فضیلت است.
سیاست واقع گرایانه زیر پرچم دروغین
این موضع گیری را «اخلاقی» اعلام کردن، به معنی غلط فهمیدن نقش اخلاق در سیاست است. در واقع اخلاق در روابط بینالمللی نسبی، مشروط و کاربردی است. از آن استفاده می شود وقتی که لازم باشد و نادیده گرفته می شود آنگاه که نامطلوب است. اروپا و آمریکا از حقوق بشر در ایران دفاع می کنند ولی عربستان سعودی را نادیده می گیرند. آنها اقتدارگرائی در چین را محکوم می کنند ولی می خواهند به چین بیشتر جنس بفروشند. آنها جنایات جنگی روسیه را محکوم می کنند ولی در مورد قربانیان غیرنظامی عملیات ناتو در لیبی و یا حملات پهپادی آمریکا در پاکستان سکوت می کنند.
این رفتار چینشی اتفاقی نیست، بلکه منعکس کننده منافع است و نه ارزش ها. غرب به اخلاق استناد نمی کند تا اخلاقی عمل کند بلکه رفتار خود را توجیه نماید تا زیر لوای اصول قدرت را توجیه کند. در حقیقت این سیاست واقع گرایانه زیر پرچم دروغین است.
سنت سیاست واقع گرایانه که توسط ماکیاولی و بیسمارک شهرت یافت از این مبدأ حرکت می کرد که کشورها در چارچوب منافع و امنیت و قدرت خود عمل می کنند و اخلاق تنها تا جایی که در خدمت این اهداف باشد نقش ایفا می کند. این سنت سخت ولی صادقانه بود. نمونه کنونی غربی آن خطرناک است زیرا صادقانه نیست. این سنت نمی پذیرد که اهداف خود را دنبال می کند، که غرب هم یک بازیگر ژئوپولیتیکی است.
به حمله ایالات متحده آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ نگاه کنیم. این حمله به عنوان جنگ صلیبی علیه خودکامگی و سلاح های کشتار جمعی عرضه شد. در حقیقت این حمله یک مانور استراتژیک برای متحول ساختن خاور میانه بود. این جنگ به کشته شدن صدها هزار نفر انجامید، منطقه را بی ثبات کرد و باعث رشد و گسترش داعش شد. ولی هیچ سیاستمدار غربی مجبور به پاسخگویی نشد. هیچکس بهخاطر آن عذرخواهی نکرد. ایالات متحده و دیگر کشورهای ائتلاف مشتاقان به عراق غرامت نپرداختند. چرا؟ زیر انظار عمومی آمریکا و اروپا آماده بودند تا بهانه اخلاقی را بپذیرند. جنگ عراق شاید یک خطای تراژیک بود که به مرگ مستقیم صدها هزار نفر انجامید ولی ماها هنوز جزو صالحانیم. ظاهراً این شیوه فکری غالب است. چه کسی دلش به حال چند مسلمان عقب افتاده می سوزد؟
و یا مورد لیبی در سال ۲۰۱۱٫ «ناتو دخالت کرد تا از یک نسل کشی در بنغازی جلوگیری کند. هدف واقعی این عملیات تغییر رژیم بود. نتیجه این دخالت تلاشی دولت، جنگ داخلی و بحران مهاجرت بود که هنوز امروز اروپا را زیر فشار قرار می دهد. اینجا هم باز حمله با بهانه حقوق بشر توجیه شد که پیامدهای آن همه چیز بود ولی انسانی نبود.
کیش فضیلت و زدودن پیچیدگی ها
یکی از نگران کننده ترین خصلت های گفتمان اخلاق غربی صاف کردن پیچیدگی ها است. زیر پرچم روشنی اخلاقی هر نکته کوچکی زدوده می شود. مناقشات به قطعات نمایشی اخلاقی تبدیل می شود: خوب علیه بد، آزادی در مقابل خودکامگی. این دوگانه به تصویرکشیدن از نظر فکری مکروه و از نظر سیاسی مطلقاً بی مسئولیتی است.
جنگ در اوکراین یک نمونه برجسته است. از همان ابتدا از جوامع غربی خواسته شدکه این مناقشه را یک مورد کاملاً روشن از تجاوز علیه مقاومت تعبیر کنند. جایی برای بحث و گفتگو در مورد تاریخ گسترش ناتو به شرق ، نقش قیام مایدان در سال ۲۰۱۴ و یا سرنوشت مردم روس زبان دنباس گذاشته نشد. هرکس که این مطالب را مطرح می کرد فوراً «پوتین پرست» نامیده شد و استدلالات او در بهترین حالت بی مورد و در بدترین حالت دیوانگی نامیده شد.
ولی داستان جنگ اوکراین در سال ۲۰۲۲ آغاز نشد. بذر جنگ امروز در دهه ۱۹۹۰ افشانده شده بود، وقتی که آمریکا و همپیمانانش برخلاف وعده به گارباچف تصمیم گرفتند ناتو را به شرق گسترش دهند. امروز تنها تصور وعده عدم گسترش ناتو به شرق ، اختراع تبلیغات روسی نام می گیرد با این که اظهارات شاهدین، روایت دیگری را ترسیم می کند. حتی شخصیت هایی چون جورج کنان و هنری کیسینجر که هردو گرایشی به پاسیفیسم نداشتند هشدار می دادند که هم مرز کردن ناتو با روسیه واکنش روسیه را به دنبال خواهد داشت. هشدارهای آنان عامداً نادیده گرفته شد.
نخبگان غرب از این مبدأ حرکت می کردند که روسیه آنقدر ضعیف و یا دچار انشقاق شده که قادر به مقاومت نیست. آنها فرض می کردند که جهان پس از پایان جنگ سرد یک قطبی شده است و ایالات متحده و هم پیمانانش می تواند نظم جهانی را متناسب با میل خود شکل بخشند. این غرور نه تنها کاربردی بلکه اخلاقی بود. این پیشفرض را مطرح می کرد که شیوه زندگی غربی به طور عینی بهقدری برتر، ثابت تر و عادلانه تر است که هیچ بازیگر منطقی نمی تواند آن را رد کند.
ولی جهان کلاس درس نیست. جهان صحنه رقابت منافع مختلف، فرهنگ های واگرا و زخم های تاریخی است. اگر آنها را زیر فشار قرار دهیم، این کشور ها مثل روسیه آماده اند برای حفظ منافع امنیتی خود مبارزه کنند. تحمیل کردن فقط یک رؤیای اخلاقی به این جهان ایده الیسم نیست بلکه امپریالیسم است.
شریان ها و کریدورهای هارتلاند

منطقه مرکزی یا هارتلاند مورد نظر مککیندر
فعالیت های ژئوپولیتیکی غرب در اوکراین را نمی توان بدون درنظر گرفتن جغرافیا و منابع درک کرد. اوکراین فقط یک کشوری نیست که برای بقا می رزمد بلکه یک نقطه کلیدی اورآسیا است. پلی میان اروپا و روسیه، یک کریدور مهم انرژی و یک منطقه عایق که تعلقش تعادل قدرت در قاره را تعیین می کند. چرا ناتو و اروپا حتماً باید اوکراین را در اختیار خود داشته باشند؟ آیا واقعاً اینطور که معمولاً گفته می شود، خواست مردم اوکراین بود؟ آیا نمی شد که اروپا و ناتو اوکراین را به حال خود بگذارند؟

هالفورد مککیندر (۱۸۶۱ تا ۱۹۴۷)
هالفورد مککیندر می گفت: « هرکس که بر اروپای شرقی حاکم است منطقه مرکزی را کنترل می کند و هرکس که بر منطقه مرکزی حاکم است، این جزیره بزرگ جهانی را کنترل می کند و هرکس که بر این جزیره بزرگ جهانی حاکم است، جهان را کنترل می کند.»
این تئوری که مدتها کهنه شده اعلام می شد اکنون با تمام قدرت بازگشته است. اوکراین دروازه ورود به هارتلاند و روسیه است. و مبارزه بهخاطر آن تنها برای ارزش ها نیست بلکه مسئله کنترل است. همینطور دولتمرد بزرگ لهستانی تبار زبیگنیو برژینسکی در مورد اهمیت ژئوپولیتیکی اوکراین صحبت می کرد:
«بدون اوکراین روسیه دیگر یک امپراتوری نخواهد بود.، ولی اگر اوکراین تطمیع و سپس تسلیم شود، روسیه به طور اتوماتیک یک امپراتوری خواهد شد.»
از این رو از نظر روسیه این جنگ در اوکراین یک مسئله حیاتی است.
از طرف دیگر وابستگی اروپا به گاز روسیه یک ضعف بود که واشنگتن از مدتها پیش خواستار کاهش آن بود. لوله های نورد استریم تنها پروژه های تجاری نبود بلکه شریان های راهبردی بین آلمان و روسیه بود. خرابکاری آن که هنوز تا امروز رمزآلود و مسکوت مانده است امکان نزدیکی مجدد را نابود کرد. آنها اروپا را مجبور کردند سیاست انرژی دیگری را دنبال کند و گاز طبیعی مایع آمریکایی به قیمت گزافتر خریداری کند.
این واقعه یک سانحه نبود بلکه بخشی از یک استراتژی بزرگتر بود: اروپا را بیشتر به پیمان آتلانتیک وابسته کردن و هرنوع دیپلماسی مستقلانه ای در مقابل روسیه را مانع شدن. اینجا هم باز صحبت از ژئوپولیتیک نبود. اکنون صحبت از «امنیت تأمین انرژی» بود ولی محاسبه اصلی، سیاست قدرت کلاسیک بود.
هزینه سیاست داخلی جنگ های صلیبی اخلاقی
در حالی که سیاستمداران غربی عملیات خود در خارج را در هاله ای از فضیلت پنهان می کنند، پیامدهای سیاست های داخلی خود را به شکل دیگری تعریف می نمایند. تحریم ها علیه روسیه که در ابعاد خود بی نظیر است، باید کرملین را فلج کند و به سرعت به جنگ پایان دهد. ولی به جای آن اقتصاد جهانی نوینی را ایجاد کرد که به طور فزاینده ای از وابستگی به غرب می کاهد، خودکفایی روسیه را تقویت می کند و عدم اعتماد جنوب جهانی در مقابل سیستم دلاری را تعمیق می کند.
این تحریم ها در اروپا به صنعت زدایی، تورم و افزایش قیمت انرژی منجر شد. در اثر نارضایتی در مورد ایده الیسم که به درد و رنج اقتصادی تبدیل شد، احزاب دست راستی و معترض قدرتمند شدند. با این حال طبقه سیاسی هنوز حاضر به تغییر جهت گیری نیست. جنگ علیه روسیه ظاهراً برای آنان به تکلیفی تبدیل شده است. تعجبآور این که مردم نسبتاً منفعل مانده اند. قصه جبهه حق علیه باطل و جنگ اجتناب ناپذیر علیه روسیه ظاهراً مردم را به قبول سرنوشت گرایی آخرالزمانی سوق داده است. ولی آینده هنوز نگاشته نشده است. تاریخ سرنوشت نیست و مردم فقط اگر درک کنند که این توانایی را دارند، می توانند بالقوه تغییراتی را به وجود آورند . ولی ظاهراً امروز به علت نفرت از پوتین و روسیه برای درک این توانایی سرشان خیلی شلوغ است. از نظر خبرگان اروپایی این وضعیت تقریباً یک سناریوی کامل و بسیار مطلوب است.
انتخاب مجدد و تعجببرانگیز خانم اورسولا فون در لاین – باوجود موضع گیری جنگ طلبانه و کمبودهای دمکراتیکش – به عنوان رئیس کمیسیون اروپا یک سال پیش نشان می دهد که اروپا به این سیاست خود پایبند است. جنگ دیگر سیاست نیست بلکه بخشی از هویت اتحادیه اروپا شده است. اتحادیه اروپا به عنوان یک پروژه صلح دیگر کهنه شده است.
مبارزه برای یک سیاست ژئوپولیتیکی صادقانه
همه اینها به این معنی نیست که اخلاق در سیاست های بینالمللی جایگاهی ندارد. ولی اخلاق باید پیگیرانه منعکس گردد و با هوشمندی و منطق دنبال شود. اخلاق اجازه ندارد اختیاری و ریاکارانه به عنوان اسلحه مورد استفاده قرار گیرد. تنها راه برای اعاده حیثیت اخلاق در سیاست، دور نگاه داشتن آن از پروپاگاند و تبلیغ است. آیا این کار اصلاً ممکن است؟
برای این کار یک تسویه حساب اساسی باید صورت گیرد. غرب باید بپذیرد که او هم یک بازیگر ژئوپولیتیک است. غرب باید قبول کند که تجاوزات، پیمان ها و دکترین های آن ارزش های جهانشمول نیستند و از منافع کاربردی آن نشأت می گیرند. تنها آنگاه غرب می تواند خود را با جهان، آنطور که هست و نه آن طور که او تصور می کند، مشغول کند.
تاریخ سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا همواره زیر نام آزادی، مملو از عملیات مخفی، تغییر رژیم و تحمیق و دستکاری بوده است. نادیده گرفتن این امر کشنده است. جامعه ای که برپایه رؤیا در مورد گذشته اش، در مورد نقشش در جهان و در مورد خلوص اخلاقی اش، بنا شده باشد نمی تواند برای همیشه برقرار بماند. ما می توانیم در مورد اخلاق دوگانه خود کور باشیم ولی دیگران نباید آن را نادیده گیرند و آنها نیز آرزو نمی کنند که غرب آنها را منحرف سازد. اروپا ضامن قرارداد مینسک بود ولی در پایان آشکار شد که آنها کوشش کردند تا اوکراین بتواند خود را بهتر تجهیز کند. ما می توانیم به این واقعیت های کوچک اهمیتی ندهیم ولی دیگران می آموزند که به غرب نمی توان اعتماد کرد. اینطور نیست که دیگران به طور اتوماتیک ناحق بوده و تنها آنها پارانوئید و دیوانه اند.
وظیفه ما این نیست که از ارزش ها چشم بپوشیم بلکه باید خود را با واقعیت وفق دهیم. نه تنها از خود بپرسیم که آیا حق با ماست بلکه آیا همین طورآیا دارای کارایی لازم هستیم. آیا نه تنها موضوع ما عادلانه است بلکه آیا همینطور ابزار ما متناسب است. و بیشتر، درک کنیم که در جهانی پر از کشورهای مستقل، قدرت تعیین کننده است و بازیگران دیگر می توانند قدرت غرب را خطری برای خود احساس کنند. اگر اینطور رفتار کنیم که گویی وضعیت اینطور نیست، دنیا خطرناک تر خواهد شد.
تا وقتی که این تسویه حساب صورت نگرفته غرب به جنگ های صلیبی خود ادامه خواهد داد و دیگران را به آنچه که خود انجام می دهد متهم خواهد کرد و آنقدر رؤیای خود را حقیقت تلقی خواهد کرد تا قیمتی که باید پرداخت ، بسیار سنگین شود.
