اسب تروای ۳۰۰ میلیارد دلاری: توافق آمریکا و ایران، دامی برای ایران، چین و محور مقاومت است.

تارنگاشت عدالت

 

نویسنده: الینا زنوفونتوس
برگرفته از: روزنامۀ چپ
۲۵ ژوئن ۲۰۲۶

تحلیلی انتقادی از توافق آمریکا و ایران و تهدیدی که برای مقاومت ضد امپریالیستی ایجاد می‌کند

من عمداً از قضاوت در مورد توافق آمریکا و ایران خودداری کردم تا زمانی که جزییات آن – که مدت‌ها از طرف رسانه‌های ایرانی منتشر شده بود – رسماً تأیید گردید. پس از بررسی یادداشت ۱۴ ماده‌ای منتشر شده از سوی ایالات متحده، اکنون نسبت به هرگونه تصویرسازی از این توافق به عنوان یک پیروزی کامل ایران هشدار می‌دهم. آن‌چه به عنوان یک توافق صلح ارایه می‌شود، چیزی کم‌تر از یک اسب تروای آمریکایی نیست – ابزاری که برای جاسازی سرمایه غربی در بخش‌های استراتژیک ایران، منزوی کردن چین از کریدور حیاتی جاده ابریشم جدید و ایجاد شکاف در محور مقاومت با تغییر شکل سیاست و اقتصاد داخلی ایران طراحی شده است. این بازسازی نیست، بلکه استعمار مجدد از طریق ابزارهای مالی است و ایران باید هوشیار باشد، زیرا حاکمیت آن – و حاکمیت کشورهای جنوب جهان – به آن بستگی دارد.

اسب تروای ۳۰۰ میلیارد دلاری
واشنگتن که در دستیابی به اهداف سیاسی خود از طریق نیروی نظامی یا دهه‌ها اجبار اقتصادی شکست خورده است، اکنون تلاش می‌کند با استفاده از روش‌های کلاسیک امپریالیسم مالی-سرمایه‌داری این کار را انجام دهد. هدف این توافق‌نامه ادغام ایران در یک نظم اقتصادی به رهبری ایالات متحده از طریق سرمایه‌گذاری گسترده خصوصی و آزادسازی مالی است. این با منطق آزمایش‌شده استعمار نو هم‌سو است، که نه با اشغال سرزمینی، بلکه با ایجاد روابط اقتصادی که از طریق جذب تدریجی شرکت‌ها، نفوذ سیاسی ایجاد می‌کند، تعریف می‌شود، در حالی که ظاهر حاکمیت را حفظ می‌کند.

بند ۶ یادداشت تفاهم، این منطق را با تصریح این‌که ایالات متحده، به همراه شرکای منطقه‌ای خود – در درجه اول کشورهای خلیج فارس و اتحادیه اروپایی – «یک صندوق قطعی و مورد توافق طرفین به مبلغ ۳۰۰ میلیارد دلار آمریکا برای بازسازی و توسعه اقتصادی جمهوری اسلامی ایران» تأسیس خواهد کرد، نشان می‌دهد. برای تسهیل این امر، این یادداشت تفاهم هم‌چنین تصریح می‌کند که ایالات متحده «تمام مجوزها، معافیت‌ها و مجوزهای لازم برای معاملات مالی مربوطه» را صادر خواهد کرد.

به گزارش رویترز، بیش از نیمی از ۳۰۰ میلیارد دلار آمریکا که برای بازسازی و توسعه اقتصادی ایران اختصاص داده شده است، قبلاً – منحصراً به وسیلۀ بخش خصوصی، که تا به امروز عمدتاً شامل شرکت‌هایی از ایالات متحده و کشورهای خلیج فارس است – تعهد شده است. به همین دلیل، ۳۰۰ میلیارد دلار آمریکا به عنوان یک ابزار جدید سرمایه‌گذاری خصوصی تعریف شده است، نه به عنوان غرامت. موضوع غرامت جنگ امپریالیستی علیه ایران نیست، بلکه فرصت‌های سرمایه‌گذاری خصوصی است. این تمایز قابل توجه است.

بین جبران خسارات ناشی از جنگ و سرمایه خصوصی که به دنبال بازده سودآور برای بورژوازی است، تفاوت اساسی وجود دارد. اولی غرامت است؛ دومی انباشت سرمایه است – و ریشه مشکل در همین جاست. سرمایه هرگز از روی خیرخواهی عمل نمی‌کند؛ فقط در جایی عمل می‌کند که بتوان سود ایجاد کرد، نفوذ را تضمین کرد و از منابع بهره‌برداری کرد.

برای بورژوازی آمریکا، ایران راه دیگری برای کاهش موقت بحران داخلی انباشت سرمایه – به معنای کاملاً مارکسیستی کلمه – ارایه می‌دهد. این امر قیمت سهام بزرگ‌ترین شرکت‌های چندملیتی را افزایش می‌دهد، حباب بازار سهام را که زیربنای اقتصاد سرمایه‌داری مالی ایالات متحده است، حفظ می‌کند، ارزش بازار شرکت‌های بزرگ را گسترش می‌دهد و بازده فصلی بالاتری را برای مدیران عامل سرمایه آمریکایی به ارمغان می‌آورد. سرمایه‌داری این‌گونه کار می‌کند: هر زمان که انباشت داخلی دچار رکود شود، مجبور است بی‌وقفه به دنبال بازارهای جدید، دارایی‌های جدید و منابع جدید سودآوری باشد.

پس از دهه‌ها تحریم و انزوای اقتصادی، ایران اکنون در معرض خطر تبدیل شدن به مرز بعدی این گسترش – مانند بسیاری از کشورهای در حال توسعه قبل از خود – است. این الگو آشناست: تخریب، شرایط را برای بازسازی فراهم می‌کند و بازسازی به مکانی برای انباشت قدرت تبدیل می‌شود. این فرمول تفاوتی با آن‌چه در غزه و اخیراً در کوبا شاهد بوده ایم، ندارد. بنابراین، در این زمینه، ادغام اقتصادی خنثی نیست؛ بلکه یک سلاح ژئوپلیتیکی نظام امپریالیستی است.

طبق بند ۷ یادداشت تفاهم، این ۳۰۰ میلیارد دلار با لغو تدریجی تمام تحریم‌ها علیه ایران در یک بازه زمانی توافق شده تکمیل می‌شود. این امر در صورتی که ایالات متحده قصد داشته باشد ایران را دوباره به سیستم مالی مبتنی بر دلار بازگرداند، ضروری است.

در نتیجه، این یادداشت تفاهم خطر بازگرداندن ایران به حوزه نفوذ سیستم مالی تحت سلطه ایالات متحده را به همراه دارد و هم‌زمان صدها میلیارد دلار سرمایه غربی و کشورهای خلیج فارس را به بخش‌های استراتژیک اقتصاد ایران هدایت می‌کند. با انجام این کار، واشنگتن راه‌های نفوذ جدید و پایداری بر جمهوری اسلامی ایجاد می‌کند – دقیقاً همان نوع وابستگی اقتصادی که انقلاب ۱۹۷۹ به دنبال غلبه بر آن بود.

از نظر تاریخی، وابستگی به زیرساخت‌های مالی غربی یکی از ابزارهای اصلی اعمال زور در سیاست خارجی ایالات متحده بوده است – یک ویژگی تعیین‌کننده امپریالیسم. همین وابستگی است که تحریم‌ها، مسدود کردن دارایی‌ها و محرومیت از سیستم مالی را به عنوان ابزارهای کنترل امپریالیستی فعال کرده است.

بنابراین، اگر ایران به صورت ساختاری دوباره در سیستم مالی تحت رهبری ایالات متحده ادغام شود، همان آسیب‌پذیری‌ها دوباره پدیدار می‌شوند. سرمایه می‌تواند از طریق تحریم‌ها، محدودیت‌های بانکی، لغو مجوزها یا اختلال در کانال‌های پرداخت بین‌المللی، در لحظه‌ای که ایران علیه منافع ایالات متحده اقدام می‌کند، مسدود، خارج یا به سلاح تبدیل شود.

دقیقاً به همین دلیل است که لغو تحریم‌ها و صندوق سرمایه‌گذاری ۳۰۰ میلیارد دلاری به صراحت به شرایطی گره خورده است که باید در دوره مذاکره ۶۰ روزه مورد توافق قرار گیرد. این شرایط برای حفاظت از منافع ایالات متحده طراحی شده اند؛ با بیان عمدی و مبهم، به ایالات متحده اجازه می‌دهند تا در زمان دلخواه خود، سرمایه را خارج یا مسدود کند. هرچه سرمایه بیش‌تری از آمریکا و کشورهای خلیج (فارس) به ایران سرازیر شود – و اقتصاد ایران بیش‌تر به آن متکی باشد – عواقب توقف جریان سرمایه شدیدتر خواهد بود.

همان‌طور که بارها تأکید کرده ایم، حاکمیت و خوداتکایی اقتصادی برای مبارزه ضد امپریالیستی بسیار مهم است. آن‌چه در اینجا به عنوان بازسازی و همکاری اقتصادی به تصویر کشیده می‌شود، در واقع مکانیسمی برای نظم و انضباط است. این‌ها ابزارهای فشاری هستند که در لباس توسعه پنهان شده اند و مدت‌هاست که ابزارهای تعیین‌کننده قدرت امپریالیستی آمریکا بوده اند.

منزوی کردن چین
این استراتژی هم‌چنین یک هدف ژئوپلیتیکی فراگیر را دنبال می‌کند: انزوای چین. واشنگتن با ادغام سرمایه‌های غربی و کشورهای خلیج (فارس) در اقتصاد ایران، هم‌زمان شرایطی را ایجاد می‌کند که می‌تواند به تدریج ایران را از چین و پروژه گسترده‌تر جاده ابریشم جدید جدا کند.

برای درک اهمیت ایران در جاده ابریشم جدید (BRI)، ابتدا باید زمینه مادی این پروژه را در نظر گرفت: نیاز چین به سازماندهی مجدد تجارت مواد اولیه و انرژی که اقتصاد صنعتی آن به آن وابسته است. در نتیجه، یکی از اهداف اصلی BRI کاهش وابستگی به تنگه مالاکا است – یکی از مهم‌ترین نقاط دریایی جهان و شریان اصلی کشتیرانی که اروپا، غرب آسیا، آفریقا و شرق آسیا را به هم متصل می‌کند.

برای درک بهتر: حدود یک سوم تجارت دریایی جهانی از این تنگه باریک عبور می‌کند، از جمله حدود ۷۰ تا ۸۰ درصد از واردات نفت چین. این وابستگی چیزی را ایجاد می‌کند که استراتژیست‌های چینی آن را «معضل مالاکا» می‌نامند – آسیب‌پذیری که هرگونه محاصره یا درگیری می‌تواند جریان انرژی و مواد اولیه ضروری برای بازتولید سرمایه چینی را مختل کند.

این آسیب‌پذیری استراتژیک، محرک اصلی پکن برای توسعه کریدورهای تجاری جایگزین تحت ابتکار جاده ابریشم جدید بود که ایران نقش بسیار مهمی در آن ایفاء می‌کند.

ایران که در تقاطع آسیای مرکزی، قفقاز و جنوب و غرب آسیا قرار دارد، به عنوان یک قطب لجستیک حیاتی عمل می‌کند و شبکه‌های راه‌آهن اورآسیا را به خلیج فارس و به طور گسترده‌تر به اروپا، آفریقا و منطقه مدیترانه متصل می‌کند. با انجام این کار، ایران مسیرهای زمینی و دریایی جاده ابریشم جدید (BRI) و هم‌چنین جاده ابریشم دیجیتال چین را که محور رقابت فن‌آوری چین با ایالات متحده است، به هم متصل می‌کند. موقعیت جغرافیایی ایران با نیاز چین به تنوع بخشیدن به کریدورهای تجاری خود هم‌سو است و در نتیجه تأثیر محاصره اقتصادی احتمالی تنگه مالاکا به وسیلۀ ایالات متحده را محدود می‌کند. این امر ایران را به یکی از مهم‌ترین قطب‌های استراتژیک BRI تبدیل می‌کند – قطب‌هایی که اکنون خطر افتادن به دست سرمایه آمریکایی را دارند.

ایران فراتر از اهمیت استراتژیک خود برای جاده ابریشم جدید، به عنوان ستون اصلی «محور مقاومت» در غرب آسیا نیز عمل می‌کرد. ایران از طریق حمایت مالی، لجستیکی و نظامی خود از جنبش‌های مقاومت در سراسر منطقه، بزرگ‌ترین مانع مادی در برابر تثبیت هژمونی امپریالیستی آمریکا و صهیونیست‌ها بود.

ایران حامی اصلی دولتی مقاومت فلسطین بوده و مخفیانه کمک‌های مادی لازم را برای حفظ ظرفیت آن در مقاومت در برابر اشغال استعماری و نسل‌کشی فراهم کرده است. به همین ترتیب، ایران نقش محوری در حمایت از حزب‌الله در لبنان ایفاء کرده است. بازدارندگی نظامی حزب‌الله مانع از اعمال سلطه بلامنازع اسرائیل بر این کشور شده و در حفاظت از حاکمیت لبنان در برابر سلطه امپریالیستی نقش مهمی داشته است.

به همین ترتیب، حمایت ایران از انصارالله، یمن را قادر ساخته است تا در برابر جنگ به رهبری آمریکا و عربستان سعودی مقاومت کند و کنترل بلامنازع بلوک امپریالیستی بر دریای سرخ – یکی از استراتژیک‌ترین مسیرهای دریایی جهان – را از آن‌ها سلب کند و تلاش‌های آن‌ها را برای به سلطه درآوردن یک کشور دیگر سرشار از منابع استراتژیک خنثی کند.

بنابراین، حمایت ایران از محور مقاومت، همواره مانع از بازسازی امپریالیستی غرب آسیا به نفع سرمایه مالی آمریکا شده است. این امر تلاش‌های ایالات متحده را برای ایجاد یک نظم منطقه‌ای مبتنی بر رژیم‌های کمپرادور مطیع، کریدورهای انرژی تحت حمایت غرب (مانند IMEC) و شبکه‌های خط لوله که برای تقویت قدرت اقتصادی غرب و در عین حال منزوی کردن رقبای ژئوپلیتیکی چین و روسیه طراحی شد ‌اند، خنثی کرده است.

در نتیجه، اگر ایران اجازه دهد سرمایه آمریکایی به صنایع استراتژیک خود سرازیر شود – و در نتیجه سیاست خارجی ضد امپریالیستی خود را به خطر بیندازد – ظرفیت آن برای ارایه حمایت مادی به جنبش‌های مقاومت در سراسر غرب آسیا به شدت کاهش خواهد یافت. چنین تحولی محور مقاومت را بیش‌تر دچار شکستگی و تضعیف می‌کند، توانایی آن‌را برای مقابله با امپریالیسم غرب کاهش می‌دهد و ادغام عمیق‌تر منطقه را در مدارهای سرمایه مالی بین‌المللی تسهیل می‌کند. این امر هم‌چنین یکی از موانع اصلی پروژه‌های زیرساختی امپریالیستی مانند کریدور اقتصادی هند-خاورمیانه-اروپا (IMEC) را که هدف آن تغییر شکل تجارت منطقه‌ای در راستای منافع استراتژیک آمریکا و هم‌زمان مقابله با ابتکار کمربند و جاده چین (BRI) است، از بین می‌برد. این امر نه تنها موقعیت واشنگتن را در غرب آسیا، بلکه در مبارزه امپریالیستی گسترده‌تر علیه چین، روسیه و کل جهان تقویت می‌کند.

افزون بر این، ایران سومین ذخایر بزرگ نفت خام اثبات شده جهان را در اختیار دارد و کنترل بر بخش انرژی خود را به یک دارایی با اهمیت ژئوپلیتیکی و اقتصادی عظیم تبدیل می‌کند. با وجود یک صندوق سرمایه‌گذاری تحت سلطه ایالات متحده به ارزش ۳۰۰ میلیارد دلار – که نیمی از آن در حال حاضر در ایران سرمایه‌گذاری شده است – و لغو تحریم‌ها که امکان ادغام مجدد ایران در اقتصاد جهانی را فراهم می‌کند، این خطر وجود دارد که صنعت نفت آن به طور فزاینده‌ای در حوزه نفوذ نظم مالی امپریالیستی قرار گیرد. اگر شرکت‌های آمریکایی بار دیگر در نفت ایران سرمایه‌گذاری کنند – با تجارتی که عمدتاً با دلار آمریکا از طریق یک معماری مالی هم‌سو با غرب انجام می‌شود – سیستم پترودلار، پایه پولی که بخش زیادی از هژمونی جهانی آمریکا بر آن استوار است، تقویت خواهد شد.

تضعیف اتحاد ضد امپریالیستی ایران
هم‌چنین مهم است که تشخیص دهیم طبقه سیاسی ایران یک بلوک یکپارچه نیست. جناح‌های رقیب در ساختار حاکم بر آن وجود دارند: کسانی که به دنبال همکاری نزدیک‌تر با سرمایه غربی هستند و کسانی که قاطعانه با هر نوع وابستگی ساختاری به بلوک غرب یا همکاری با آن مخالفند. بنابراین، برنامه سرمایه‌گذاری ۳۰۰ میلیارد دلاری پیشنهادی، پتانسیل تشدید این تضادهای داخلی موجود در طبقه سیاسی ایران را دارد – به گونه‌ای که جنگ علیه ایران نتوانست این کار را انجام دهد. علاوه بر این، بخش‌های بزرگی از اقتصاد ایران با نهادها و شبکه‌های نیمه‌دولتی مرتبط با سپاه پاسداران (IRGC) در هم تنیده شده است. ظهور این نهادها پاسخ مستقیم به – و پی‌آمد – تحریم‌های اعمال شده بر ایران بود. بنابراین، جنگ امپریالیستی چهار دهه‌ای علیه ایران – که هم‌چنان یک کشور سرمایه‌داری با بورژوازی خاص خود است – اقتصاد سیاسی و پویایی طبقاتی داخلی کشور را شکل داد. به عنوان مثال، رده‌های بالای سپاه پاسداران از طریق کنترل خود بر واردات محدود، رانت‌های ناشی از کمبود و بازارهای انحصاری در داخل ایران از تحریم‌ها سود بردند.

بنابراین، اگر سرمایه آمریکایی در مقیاس وسیع وارد این پویایی شود، این خطر وجود خواهد داشت که انگیزه‌ها به گونه‌ای تغییر کنند که تعادل بین جناح‌های سیاسی داخلی رقیب را تغییر دهند.

به عبارت ساده، هجوم سرمایه‌های غربی و کشورهای خلیج (فارس) خطر ایجاد منافع مادی جدید در بخش‌هایی از حاکمیت ایران – از جمله عناصری از سپاه پاسداران – را به همراه دارد. این امر احتمال از هم پاشیدن اتحاد ایران علیه نیروهای امپریالیستی – و حتی به طور بالقوه تقسیم خود جامعه ایران را افزایش می‌دهد. این همان تاکتیک قدیمی تفرقه بینداز و حکومت کن است.

دقیقاً همین تفرقه‌هاست که واشنگتن با این تفاهم‌نامه به دنبال دستیابی به آن است. ایالات متحده که ثابت کرده است قادر به شکستن اتحاد ایران یا شکست نظامی ایران نیست و در طول دهه‌ها تحریم و جنگ اقتصادی نتوانسته است جمهوری اسلامی را وادار به تسلیم کند، اکنون تلاش می‌کند با تغییر شکل اقتصاد سیاسی داخلی آن، جمهوری اسلامی را از درون تضعیف کند. ایالات متحده با پرورش منافع مادی جدید، تعمیق تضادها در ساختار حاکم و جاسازی سرمایه خارجی در بخش‌های کلیدی ایران، قصد دارد انسجام دولتی را که مدت‌هاست در برابر سلطه امپریالیستی خارجی مقاومت کرده است، تضعیف کند.

نتیجه‌گیری
ما نباید این تفاهم‌نامه را به عنوان یک پیروزی که به ایران هر آن‌چه را که می‌خواهد می‌دهد، به تصویر بکشیم: کنترل تنگه هرمز، لغو کامل تحریم‌ها و جبران دهه‌ها خشونت امپریالیستی. هر کسی که این توافق‌نامه را به این شکل تفسیر کند، در واقع همان توهمی را که واشنگتن به دنبال ترویج آن است، پذیرفته است – در حالی‌که هدف واقعی آن‌را نادیده می‌گیرد: استعمار مجدد ایران از سوی سرمایه مالی.

تعهدات عدم مداخله و خویشتن‌داری نظامی متقابل که در تفاهم‌نامه (MoU) آمده است، بی‌ارزش هستند. ایالات متحده در گذشته بارها نشان داده است که نه به قوانین بین‌المللی و نه به معاهدات خود احترام نمی‌گذارد. آن‌ها یک دولت سرکش هستند که قادر به جعل هر بهانه‌ای برای مسدود کردن سرمایه‌های سرمایه‌گذاری شده در ایران هستند – و هیچ عواقبی برای انجام این کار نمی‌بینند. هدف فوری واشنگتن صرفاً وادار کردن ایران به امضاء است، حتی اگر این به معنای دادن لحظه‌ای از پیروزی به تهران باشد. هنگامی‌که سرمایه آمریکایی در ایران تثبیت شود، برای اقدام خیلی دیر شده است؛ حمله صرفاً به مسأله زمان‌بندی تبدیل می‌شود.

ایران اکنون با معضلی در ابعاد تاریخی روبه‌رو است. باید به جنگ و رژیم تحریم‌ها پایان دهد – هدفی که مستلزم ارایه پیشنهاد قابل توجهی به ایالات متحده است – و هم‌زمان اطمینان حاصل کند که سرمایه‌گذاری‌های آمریکایی به تجاوز امپریالیستی تبدیل نمی‌شوند.

این‌که آیا ایران می‌تواند از پس این اقدام دشوار ایجاد تعادل برآید یا خیر، در نهایت به عزم مردم و رهبری آن بستگی دارد. با این حال، در مورد نیات واشنگتن شکی نیست. ما باید در مبارزه بر سر طبقه و قدرت همیشه هوشیار باشیم؛ این وظیفه ما در قبال خودمان و طبقه کارگر بین‌المللی است.