تارنگاشت عدالت
نویسنده: توماس روپر
برگرفته از آنتی اشپیکل
۴ مه ۲۰۲۶
سالگرد پایان جنگ جهانی دوم به سرعت نزدیک میشود و بار دیگر شاهد خواهیم بود که اتحادیه اروپایی و کشورهای عضو آن نقش اتحاد جماهیر شوروی را در مبارزه با نازیها کماهمیت جلوه میدهند، بدنام میکنند یا حتی به طور کامل حذف میکنند. اما چرا غرب این قدر مشتاق بازنویسی تاریخ است؟
روز پیروزی، سالگرد پایان جنگ جهانی دوم، که یک هفته دیگر فرا میرسد، همچنان یکی از مهمترین تعطیلات سال در روسیه است، کشوری که تاکنون بیشترین تلفات را در جنگ متحمل شده است. بنابراین، برای روسها به ویژه دردناک است که غرب در حال بازنویسی تاریخ جنگ، کماهمیت جلوه دادن یا حذف نقش اتحاد جماهیر شوروی یا حتی تلاش برای نسبت دادن بخشی از تقصیر جنگ به آن است.
تحلیلی ارزشمند از دلایل بازنویسی تاریخ که دههها به طول انجامیده، در روزنامه «تاس» TASS منتشر شده است و بسیاری از علل اساسی آنرا توضیح میدهد. بدین خاطر، من این مقاله را ترجمه کرده ام.
آغاز ترجمه:
نبرد در جبهه تاریخی: چرا غرب روسیه را از فهرست قدرتهای پیروز جنگ جهانی دوم حذف میکند
الکسی ایسایف درباره نبرد برای جلب افکار عمومی در یک زمینه تاریخی.
«چه کسی به وقایع ۸٠ تا ١٠٠ سال پیش اهمیت میدهد؟! دیگر هیچکس، مگر شاید چند مسؤول بایگانی!» چنین ادعاهایی امروزه رواج دارد. اما این عمیقاً گمراهکننده است. سؤالات تاریخی دایماً از نو مورد بحث قرار میگیرند، بدون اینکه از هیچ تلاش یا هزینهای دریغ شود.
روشنترین تأیید این موضوع، اظهارات و اقدامات سیاستمداران غربی است. از این ادعا که کشورهای دیگر بسیار بیشتر از اتحاد جماهیر شوروی در پیروزی نقش داشتند، و حتی اینکه «رهایی از نازیسم آزادی به همراه نداشت»، زیرا «اشغال و ظلم به دنبال آن آمد»، گرفته تا تخریب بناهای یادبود سربازان شوروی در سراسر اروپا، عدم اقدام دولتها در مواجهه با خرابکاری، و تخریب و جابهجایی قبرها. چه کسی این کار را بعد از همۀ این سالها انجام میدهد، چرا و برای چه هدفی؟
وسوسه بازی با تاریخ
اول و مهمتر از همه، رویدادهای تاریخی – یا بهتر بگوییم، حافظه تاریخی – به طور قابل توجهی روابط بین ملتها را شکل میدهند. اتحادهای دیرینه بین کشورها، یا برعکس، دشمنیهای چند دههای، حتی چند قرنی، ناگزیر بر سیاستهای امروز تأثیر میگذارند و سازشها را در جستوجوی راهحلهای قابل قبول برای زمان حال آسانتر یا دشوارتر میکنند. این امر حتی اگر مرزها از آن زمان بارها دوباره ترسیم شده باشند، صادق است. به عنوان مثال، جنگهای صلیبی، که تقریباً هزار سال پیش رخ داد، عمیقاً بر برداشتهای متقابل شرق و غرب تأثیر گذاشت. جنبه دوم، که به همان اندازه مهم است، جهانبینی شهروندان یک کشور است که به نوعی بر تاریخ آن کشور استوار است.
البته، سیاستمداران در تمام دوران وسوسه میشوند که حافظه تاریخی را با نیازهای فعلی تطبیق دهند. تأثیرگذاری بر زمان حال با رجوع به گذشته بسیار جذاب است. حتی مؤسسات ویژهای برای این منظور ایجاد شده اند. یک نمونه بارز، مؤسسه یادبود ملی لهستان است که در سال ١۹۹۸ تأسیس شد و دارای ۲۰۰۰ کارمند و بودجه سالانه ۱۰۰ میلیون دلار آمریکا است. این بازگشایی دقیق زخمهای قدیمی نه تنها روابط بین ورشو و مسکو، بلکه روابط بین ورشو و برلین را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. همین مؤسسه، کمپین فعلی برای حذف بناهای یادبود شوروی برای کشتهشدگان جنگ بزرگ میهنی در لهستان را آغاز کرد. این یک حادثه منحصر به فرد نبود و به ویژه در اروپای شرقی، مقلدانی پیدا کرده است.
اما همه اینها خیلی زودتر از دهه ۱۹۹۰ آغاز شد.
آنها خودشان هیولا را خلق کردند.
بلافاصله پس از پایان جنگ جهانی دوم، نبرد بر سر حافظه تاریخی آغاز شد. در سال ۱۹۴۸، وزارت امور خارجه ایالات متحده مجموعه «روابط شوروی و نازیسم ۱۹۳۹-۱۹۴۱» را منتشر کرد که شامل اسناد ضبط شده از وزارت امور خارجه آلمان در رابطه با پیمان مولوتوف-ریبنتروپ و سایر جنبههای همکاری شوروی و آلمان بود. کسی کمتر از سر وینستون چرچیل برای تبلیغ این مجموعه انتخاب نشد (کتاب او «جنگ جهانی دوم» با آمار فروش عظیم خود، سهم قابل توجهی در این امر داشت). این عملیات ویژه در «جنگ برای افکار عمومی» یکی از ایدههای کلیدی پشت این مبارزه را آشکار میکند: تغییر مسؤولیت در روایت تاریخی.
روحی که در قالب رژیم غیرانسانی آدولف هیتلر آزاد شد، نتیجه محاسبات اشتباه در سیاست و دیپلماسی اروپا بود. دولتمردان اروپایی با عقبنشینی تدریجی، دنبال کردن سیاست مماشات و دست دادن با رهبران نازی، چندین سال هیولایی را پرورش دادند، هیولایی که نابودی آن به قیمت جان ۵۰ میلیون نفر تمام شد. علاوه بر این، هیتلر و خود نازیها اساساً محصول اندیشه سیاسی اروپایی بودند، از نظریههای نژادی جوزف آرتور دو گوبینو گرفته تا شعر استعماری «بار مرد سفید» رودیارد کیپلینگ. هیتلر از همین «باغ شکوفا»ی اروپای غربی قرن بیستم، همانطور که بعدها جوزپ بورل دیپلمات سابق اتحادیه اروپا او را نامید، متولد شد. در اینجا، یک شباهت دیگر با امروز، در رابطه با اوکراین و رییس رژیم کییف، ولادیمیر زلنسکی، خود را نشان میدهد، اما فعلاً آنرا کنار میگذاریم.
غرب با کماهمیت جلوه دادن واقعیت ناخوشایند ظهور و رشد یک «هیولا»، مشکلات سیاست داخلی و خارجی خود را حل کرد. از یک سو، اتحاد جماهیر شوروی به عنوان یک دشمن در جنگ سرد نوپای آن زمان اهریمنی جلوه داده شد. از سوی دیگر، تحقیقات جدی در مورد فاجعه سیاسی که به توافق مونیخ در سال ۱۹۳۸ منجر شد، پایههای سیستمهای اروپایی را تهدید میکرد.
افزون بر این، اشتباهات هولناک رهبری نظامی و سیاسی لهستان در آستانه سپتامبر ۱۹۳۹ و در جریان قیامهای ورشو و ویلنیوس در سال ۱۹۴۴، با سرزنش اتحاد جماهیر شوروی، رهبر شوروی، جوزف استالین، و ارتش سرخ، به جای مواجهه با سؤالات ناراحتکنندهای مانند سؤالات مربوط به شخصیت ملی، راحتتر قابل چشمپوشی بود. با این حال، یک اظهار نظر به موقع و گزنده، حتی دههها بعد، میتواند به روند مطلوب کمک کند و قلب کسانی را که مورد سوءاستفاده قرار گرفته اند، همانطور که در سال ۲۰۱۷، زمانی که دونالد ترامپ، رییسجمهور ایالات متحده، درباره قیام ورشو و به اصطلاح معجزه ویستولا در سال ۱۹۲۰ صحبت کرد، این اتفاق افتاد.
بنابراین، اظهارات در مورد موضوعات تاریخی به عامل تشخیص «دوست» و «دشمن» تبدیل میشوند. استراتژی در همه موارد یکسان است: منحرف کردن توجه عمومی از واقعیت با محکوم کردن اخلاقی اتحاد جماهیر شوروی (و جانشین آن، روسیه).
مسابقه تبلیغاتی
رویارویی در جبهه تاریخی به همین جا ختم نشد. همچنین تلاشهایی برای متقاعد کردن مردم اتحاد جماهیر شوروی در مورد ناکارآمدی رهبری نظامی و سیاسی این کشور در جنگ بزرگ میهنی و بیهودگی فداکاریها انجام شد. در عین حال، سؤالاتی در مورد اثربخشی، به عنوان مثال، فرانسه، که «باغ شکوفا»ی خود را به فاجعه ١۹۴٠ سوق داده بود، به طور طبیعی به حاشیه رانده شد.
از آنجایی که اتحاد جماهیر شوروی در درجه نخست بر بازسازی و توسعه کشور پهناور خود متمرکز بود، عملاً مجبور شد در حوزه اطلاعات با دشمنان خود در آن سوی پرده آهنین همگام شود. در دهه ١۹۵٠، با مجموعه «خاطرات جنگ» به سیل خاطرات ژنرالهای هیتلر در مورد «پیروزیهای از دست رفته» پاسخ داد. و علاوه بر فراوانی فیلمهای جنگی، که با «طولانیترین روز» درباره پیاده شدن در نرماندی شروع شد، اتحاد شوروی به عنوان مثال فیلم ماندگار «آزادی»، ساخته یوری اوزروف را تولید کرد.
مشکل دیگر این است که در چشمانداز اطلاعاتی آن زمان، این فیلم به عنوان یک دوئل ظاهر نمیشد. با این حال، به لطف جهانی شدن فضای اطلاعات، آخرین تحولات و حملات به تاریخ به سرعت شناخته میشوند. نظرات مورخان (و کسانی که خود را چنین میدانند) در مورد نبردهای کورسک، پروخوروفکا و سایر موضوعات به سرعت به حوزه اطلاعاتی روسیه میرسد.
همان الگوهای قدیمی
روند کلی بدون تغییر باقی مانده است – حتی پس از سال ۱۹۹۱ که همه چیز را تغییر داد.
سیاستمداران و روزنامهنگاران اروپایی با زیر سؤال بردن موفقیتهای کشورمان در مبارزه با نازیسم، چندین هدف را دنبال میکنند. نخست، آنها سعی میکنند اقتدار اخلاقی اتحاد جماهیر شوروی (و روسیه) را به عنوان ناجیان جهان از «طاعون قهوهای» تضعیف کنند. زیرا وقتی دولتی پیوسته با فاشیسم مخالفت میکند و به موفقیتهایی دست مییابد، به عنوان نیرویی که از پیشرفت و آرمانهای انسانگرایانه بشریت حمایت میکند، شهرت پیدا میکند. و چنین برداشتی، به ویژه از روسیه، در غرب ناخوشایند است.
دوم، پیروزی در یک درگیری بزرگ نه تنها همانطور که قبلاً اشاره کردم، گواه قدرت دولتی و نظامی است، بلکه گواه شخصیت اخلاقی مردم نیز هست. بنابراین، وقتی سیاستمداران امروز علیه چنین مردمی عمل میکنند، مجبور میشوند به شکستهای پیشینیان خود (چه از گذشتههای دور و چه نزدیک) نگاه کنند. خطر تکرار این شکستها، تداعیهای نامطلوبی را برمیانگیزد. و این تداعیها منجر به درخواستهایی برای توجیه وقایع و همچنین توجیه خود میشود.
چگونه میتوان یک موفقیت نظامی و سیاسی گذشته را رد کرد؟ با برچسب زدن آن به عنوان «ناعادلانه.» رویکرد کلاسیک در اینجا، رویکرد کلیشهای «همه چیز زیر اجساد دفن شده بود»، است. این به این معنی است که هدفی از طریق ابزارهای اخلاقاً نکوهیده و با صرف منابع نامتناسب به دست آمده است. نویسندگان خاطرات که ژنرالهای ورماخت (ارتش آلمان نازی) بودند، به ویژه در این زمینه فعال بودند.
احتمال دوم این است که موفقیت را به قدرت دیگری نسبت دهیم، قدرتی که حداقل در بافت تاریخی فعلی خوب تلقی میشود. تا همین اواخر، ایالات متحده آمریکا این نقش را ایفاء میکرد. و ادعاهایی در مورد نقش تدارکات غربی به ارتش سرخ نقش مهمی در این امر داشت. رویکردی تا حدودی ظریفتر، مقایسه یک نتیجه مثبت (پیروزی بر ناسیونال سوسیالیسم) با نوعی عارضه جانبی است که ظاهراً موفقیت را نفی میکند. به عنوان مثال: «آنها ترور کمونیستی (یا پرده آهنین، بسته به آنچه روایت مناسب است) را به ارمغان آوردند.» این امر با کماهمیت جلوه دادن سیاستهای نازی تا حد امکان و اغراق در مبارزه سیاسی در بلوک شرق ارایه میشود.
اساساً، مبارزه بر سر تاریخ جنگ جهانی دوم، نبردی چند دههای برای جلب نظر افکار عمومی، به ویژه شهروندان کشورهای خودشان است که در سطوح ملی و بینالمللی انجام میشود. این امر در خدمت توجیه نظامهای سیاسی فعلی و ایجاد اختلاف در صفوف دشمن است. روند فعلی، حرکتی آهسته اما پیوسته به سمت توجیه ناسیونال سوسیالیسم و هیتلر در اروپای غربی است. گذشته از همه اینها، یک باغ شکوفا ردیفهای مرتب و منظمی از درختچههای سمی را در خود جای نمیدهد! اینطور نیست، آقای بورل؟
