تارنگاشت عدالت
نویسنده: دکتر عزالدین
منبع: Kommunisten.de
۲۴ ژوئن ۲۰۲۵
من یک پزشک در غزه هستم. هرروز در بین ویرانی ها به این سو آن سو می روم و زخمهایی را می دوزم که جهان هرگز نخواهد دید. و شب ها، می نویسم، زیرا برخی از واقعیت ها نباید مسکوت گزارده شود. اگر کلام من به گوش شما رسید ، بدانید تصادفی نبود، زیرا درد و رنج را باید ثبت کرد.
از آغاز حمله اسرائیل علیه ایران توجه انظار عمومی به این جنگ جدیدی که اسرائیل آغاز کرد معطوف شد. از اهمیت غزه کاسته شد. در حالی که ارتش اسرائیل در سایه جنگ با ایران جنگ نابود کننده خود علیه غزه را تشدید کرد. تقریباً ۲ میلیون فلسطینی از طرف اسرائیل در ۱۸ درصد سطح نوار غزه کنار هم افشرده شده اند و از تنگی جا و شیوع بیماری ها رنج می برند. نابودکردن حیات مردم فلسطین با ادامه بمباران ها، انفجارهای برنامهریزی شده و گلوله های خمپاره و یک کشتار پس از کشتار دیگر ادامه دارد. مراکز پخش مواد غذایی که توسط آمریکا و اسرائیل تعیین شده است روز به روز بیشتر به تله مرگ مردم فلسطین تبدیل شده است. در این بین بیش از ۴۰۰ نفر از افرادی که منتظر دریافت مواد غذایی بودند، در این نقاط توسط سربازان اسرائیلی به قتل رسیده اند. روز به روز به تعداد کسانی که به دنبال قحطی و گرسنگی تحمیل شده توسط اشغالگران اسرائیلی جان خود را از دست می دهند، افزوده می شود.

دیروز آخرین هشدار از بیمارستان ناصر اعلام شد: «در ۲۴ ساعت آینده دیگر غذای کودک برای نوزاد ان وجود نخواهد داشت.» این یک استعاره نیست. غلو نیست، بلکه یک واقعیت عینی است.
و واکنش؟
هیچ. سکوت. هیچ کامیونی در راه نیست. هیچ غذایی در کار نیست. تنها سکوت مردانی با قلب های سربی که با ریاضیات مرگ کودکان قانع و راضی هستند.

۲۳ ژوئن ۲۰۲۵:
تنها چند کیلومتر دورتر از کودکان گرسنه، کامیون ها با مواد غذایی که برای تغدیه چهار ماه یک میلیون نفر کافیست ایستاده اند. مرگ در اثر گرسنگی تحمیلی ، نسل کشی است. (محمد صفا، نماینده فلسطین در شورای اقتصادی و اجتماعی سازمان ملل متحد)
در این شب مادری به بیمارستان آورده شد. سی و سه ساله، بیهوش. پوستش سرد و تنفسش بسیار سطحی بود. آنقدر لاغر شده بود که من هنگام وصل سرم استخوانهایش را می دیدم.
طفلش هنوز به او چسبیده بود، بدون آنکه بداند پستانی را که می مکید چیز دیگری جز بوی مرگ به او الغا نمی کند.
تشخیص: کم آبی بدن و سوء تغذیه.
ولی او درواقع از چیزی رنج می برد که علم پزشکی نمی تواند آن را درمان کند: فراموش شدگی.
من به او سرم وصل کردم وعملکردهای حیاتی اش تثبیت شد.
روی کاغذ اینطور به نظر می رسد که ما به او کمک کردیم.
ولی اصلاً اینطور نیست. ما تنها آن واقعه اجتناب ناپذیر را به تعویق افکندیم. او دوباره خواهد آمد، آنقدر خواهد آمد تا جان بسپارد و یا تا جهان بیدار شود.
و من اطمینان ندارم که کدام مورد اول رخ خواهد داد.
همکار من که از این جهنم قسر در رفته، زیر گوش زن نجوا می کند که باید از شیر دادن دست بکشد و می گوید « او باید قدرتش را بازیابد.»
من پاسخ نمی دهم. چه چیز می توانستم بگویم؟ که غذای کودک یک محصول نیست بلکه یک رویاست.که قیمت یک قوطی شیر خشک معادل یک ماه غذا – اگر وجود داشت – است ؟آن زن نمی تواند نان بخرد و با این حال ما طوری با او حرف می زنیم که گویی او امکان انتخاب دارد.
این مبین ظلم و ستم جنگ است: نه تنها بمب بلکه پوچی نصیحت کردن به نفرین شدگان.
وقتی که زن رفت ، شوهرش را دیدم که بیرون ایستاده بود. او با چشمان مردی به من نگاه می کرد که تا کنون درد و رنج فراوانی را متحمل شده است.
من از جیب خود مقداری پول به او دادم. این پول آنها را نجات نخواهد داد. شاید برای دو تا نان کافی باش. شاید دو یا سه روز حیات آنها را تأمین کند ولی او باز خواهد آمد.
ووقتی که باز آمد، مجدداً او را با دست های خالی، داروهای بی فایده و گناه غیرقابل تحمل خود درمان خواهیم کرد.
این طبابت نیست. این تریاژ در یک گور توده ای است که هنوز کنده نشده.
این را با یک وضعیت اضطراری انساندوستانه اشتباه نگیرید. این گرسنگی نیست. این محاصره است.
این فروپاشی نیست. این اقدامی حساب شده است. این بی توجهی نیست. این عمد است. و عمدی که آگاهانه و با خونسردی صورت گیرد یک جنایت است. زنانی که زیر دستان من از دست می روند، آمار و ارقام نیستند. آنها اعدام هایی با حرکت بطئی هستند. و در اینجا دنیا چه نقشی ایفا می کند؟ دنیا روی ماشه فشار نمی آورد ولی فقط نظاره گر است که چگونه دوباره و دوباره شلیک می شود و آن را «وضعیتی بغرنج » می نامد. ولی من به شما می گویم که خیلی ساده است: گرسنگی آدم می کشد.تشنگی آدم می کشد و در اینجا، در غزه هرسه با کارایی کامل عمل می کند.
۲۰ ژوئن ۲۰۲۵
باز شب است. یعنی پهپادها بازمی گردند. وز وز آنها دیگر صدا نیست. حضوری است که مانند جنون بالای سر انسان وزوز می کند.
من در روشنایی موبایل خود اینها را می نویسم.
دستهایم بوی مواد ضدعفونی کننده، نمک و چیزی که نمی شناسم می دهد.
در شمال دیگر بیمارستانی وجود ندارد، هیچ بخش بیمارانی ، هیچ تختخوابی حتی دیواری وجود ندارد. تنها اینجا است که آن را بیمارستان می نامیم: یک مکان پزشکی نیمه ویران، شبیه خانه ارواح که مانند ساکنانش به زندگی چسبیده است.
و مردم می آیند. پیاده، گاه بیش از نیم ساعت در بین ویرانه ها، سکوت و دود برای یک پانسمان، یک کلمه و یا یک شانس.
آنها برای درمان نمی آیند. آنها می آیند زیرا جای دیگری ندارند که ازخون ریزی بمیرند.
امروز زنی آمد. سی و هفت ساله ولی طوری حرکت می کرد که گویی دو بار مرده بود. دست هایش زخمی و خونین گویی که در اجاق سوخته باشد.
اگزما؟ مثل یک آدم ابله گفتم، بلی، اگزما .
ولی وقتی سینک رختشوئی تو، دریا باشد، اگزما چیزی نیست.
او تعریف کرد که برای شست و شوی لباس و ظرف آب دریا و خمیر دندان استفاده می کند. بلی این استعاره نیست، شعر هم نیست. خمیر دندان. چون صابون از جان انسان نیز گرانتر است. زیرا او در چادر زندگی می کند که بین مرگ و موشک بعدی قرار دارد.
به او گفتم که یک کرم به او خواهم داد. یواش گفتم مثل یک دروغ که آدم زیر گوش یک کودک نجوا می کند.
می خواستم فریاد زنم. می خواستم شانه هایش را در دست گیرم و فریاد زنم: «حق تو یک خانه است، حق تو یک سینگ دستشوئی است. حق تو دست های تمیز است.»
ولی دست های من نیز تمیز نیست. من فریاد نزدم. کرم را به او دادم و رویم را برگرداندم.
من دیگر یک پزشک نیستم. من یک شاهدم. شاهد یک قتل بطئی کرامت انسانی.
شاهد کشوری که پزشکی اش یک جوک ظالمانه است و بقا یک گناه.
چگونه می توان جسمی را درمان کرد وقتی از روحش خون می چکد؟
دریا باید تمیز کند ولی اینجا همه چیز را تکه پاره می کند. حتی دریا نیز رغبتی به عطوفت ندارد.
و خداوند؟ او نیز باید مثل همه ما بگرید.
امشب دراز خواهم کشید و دنیایی را تصور خواهم کرد که در آن مجبور نیستم از هر بیماری عذرخواهی کنم که یک انسانم. دنیایی را تصور خواهم کرد که یک پماد به کسی دادن تحقیر نیست.
ولی نخواهم توانست بخوابم
هیچکس واقعاً نمی خوابد.
چشمانمان را می بندیم و منتظر فریاد بعدی خواهیم بود.
