جذابیت مهلک جنگ برای نخبگان آمریکایی

تارنگاشت عدالت

 

نویسنده: راینر روپ
برگرفته از: روزنامۀ چپ
۲۶ اوت ۲۰۲۶

ایالات متحده از کمبود وعده در مورد صلح رنج نمی‌برد. برای دهه‌ها، نامزدهای ریاست جمهوری با وعده پایان دادن به ماجراجویی‌های نظامی اسلاف خود رقابت کرده اند. باراک اوباما به دنبال گذر از میراث جنگ‌های بوش بود. دونالد ترامپ قول داده بود که به جای شروع جنگ‌های جدید، به جنگ‌ها پایان دهد. با این حال، هر دو درگیری‌های جدیدی را آغاز کردند. بنابراین، مشکل بزرگ‌تر از ترامپ، اوباما یا هر رییس‌جمهور دیگری است. این مشکل در یک سیستم سیاسی نهفته است که نیروی نظامی را به گزینه‌ای استاندارد و در دسترس در سیاست خارجی آمریکا تبدیل کرده است.

از زمان پایان جنگ سرد، واشنگتن به تأمین منافع جهانی خود از طریق ابزارهای نظامی عادت کرده است، حتی زمانی که هیچ منافع حیاتی آمریکا در خطر نبود. ایالات متحده دارای یک ارتش حرفه‌ای عظیم، یک شبکه جهانی از پایگاه‌ها و توانایی لجستیکی برای اعمال زور به تقریباً هر منطقه‌ای از جهان در کوتاه‌ترین زمان ممکن است.

در حالی‌که برای سایر کشورها – به استثنای اسرائیل – جنگ «آخرین راه‌حل» است که تنها پس از طی شدن تمام راه‌های دیگر برای توافق، باید دنبال شود، اولتیماتوم‌های دیپلماتیک و پس از آن جنگ، به یک رویه سیاسی معمول در واشنگتن تبدیل شده است.

کنگره ایالات متحده این روند را تسهیل کرده است. اگرچه قانون اساسی آمریکا قدرت اعلام جنگ را به کنگره واگذار می‌کند، اما از زمان جنگ جهانی دوم رسماً اعلام جنگ نکرده است. از سال ۲۰۰۲ هیچ مجوز جدید و جامعی برای استفاده از نیروی نظامی تصویب نشده است. در نتیجه، مسؤولیت سیاسی عملاً به کاخ سفید منتقل شده است.

تناقض اساسی نظامی‌گری آمریکا: واشنگتن از متحدانش می‌خواهد که به تضمین‌های امنیتی آمریکا اعتماد کنند، در حالی‌که هم‌زمان – در جنگ‌های خودخواسته – منابعی را که این تضمین‌ها بر آن‌ها استوار است، مصرف می‌کند.

علاوه بر این، یک فرهنگ رسانه‌ای نیز وجود دارد که اغلب شروع عملیات نظامی را به عنوان نمایشی از عزم و اراده نشان می‌دهد، در حالی‌که به سرعت عقب‌نشینی‌ها را به عنوان نشانه‌ای از ضعف جلوه می‌دهد. این امر یک عدم تقارن سیاسی عجیب و غریب ایجاد می‌کند: بمباران ظاهراً نشان‌دهنده رهبری قوی است، در حالی‌که مذاکره و دادن امتیاز، بوی ضعف می‌دهد و نیاز به توجیه گسترده دارد.

شبکه جهانی اتحادها و پایگاه‌های نظامی آمریکا این مشکل را تشدید می‌کند. اگرچه این ساختارها ظاهراً برای جلوگیری از جنگ‌ها در نظر گرفته شده اند، اما در واقع، معمولاً واشنگتن را عمیق‌تر به درگیری‌های منطقه‌ای می‌کشانند. متحدان طبیعتاً منافع خود را دنبال می‌کنند و تلاش می‌کنند از قدرت حفاظتی آمریکا برای دستیابی به اهداف خود استفاده کنند؛ اسرائیل نمونه بارز این امر است. هنگامی‌که نیروهای آمریکایی در پایگاه‌هایی در یک کشور متحد مستقر می‌شوند، مسأله «حفاظت از نیروها» – محافظت از پایگاه‌های نظامی و سربازان خود – مطرح می‌شود. این به نوبه خود، معمولاً به عنوان استدلال قانع‌کننده‌ای برای استقرار نیروهای بیش‌تر آمریکایی در سرزمین‌های خارجی و در مواقع تنش، برای تشدید بیش‌تر درگیری نظامی عمل می‌کند.

جنگ با ایران این منطق را نشان می‌دهد. روبیو، وزیر امور خارجه ایالات متحده، علناً منطق مشارکت ایالات متحده در جنگ تجاوزکارانه وحشیانه و بی‌دلیل اسرائیل – که ناقض قوانین بین‌المللی بود – را به شرح زیر توضیح داد: سربازان آمریکایی مستقر در پایگاه‌های کشورهای عربی خلیج فارس تقریباً مطمئن بودند که به دلیل حمله پیش‌بینی شده اسرائیل با حملات تلافی‌جویانه ایران مواجه خواهند شد. در نتیجه، دولت ترامپ از همان ابتدا تصمیم گرفت در جنایت علیه بشریت که با جنگ تجاوزکارانه صهیونیستی انجام شده است، شرکت کند. از طریق این «منطق» کاملاً آمریکایی، از استقرار از پیش موجود نیروهای آمریکایی برای این استدلال استفاده شد که واشنگتن خود باید از نظر نظامی درگیر جنگ شود.

این امر به سیستم پایگاهی اجازه می‌دهد تا به یک مکانیسم خودتقویت‌کننده تبدیل شود: سربازان برای بازدارندگی مستقر می‌شوند، حضور آن‌ها باعث آسیب‌پذیری می‌شود، این آسیب‌پذیری مداخله را مشروعیت می‌بخشد و مداخله نیز به نوبه خود، افزایش حضور نظامی را ضروری می‌کند. این یک چرخه خود-تداوم‌بخش عالی است – یک ماشین چاپ پول برای هر کسی در سیاست، ارتش، صنعت یا مشاوره که از جنگ – مستقیم یا غیرمستقیم – سود می‌برد یا بر اساس آن شغلی برای خود می‌سازد.

به همان اندازه، ناتوانی واشنگتن در پذیرش نتایج سیاسی محدود فاجعه‌بار است. در گفتمان سیاسی و رسانه‌ای روزانه در واشنگتن، اهداف موقت و به وضوح تعریف شده و از نظر نظامی قابل دستیابی، به سرعت به خواسته‌های گسترده برای تغییر رژیم و ملت‌سازی – یا برای پیروزی کامل – تبدیل می‌شوند. علاوه بر این، تجربه آمریکا پس از جنگ سرد، این توهم را تقویت کرد که برتری نظامی قاطع ایالات متحده می‌تواند به طور خودکار به یک نظم سیاسی پایدار تبدیل شود.

ایران نمونه دیگری را ارایه می‌دهد. پیش از شکست عملیات فاجعه‌بار «خشم حماسی»، تهران پیشنهاد توقف غنی‌سازی اورانیوم داخلی، حذف اورانیوم غنی‌شده و اجازه بازگشت بازرسان آژانس بین‌المللی انرژی اتمی را داده بود. واشنگتن این مصالحه را رد کرد و در عوض پیروزی نظامی گسترده‌تری را برگزید.

پیش‌نیاز کلیدی این نظامی‌گری، میزان قابل توجهی است که عموم مردم آمریکا از پی‌آمدهای انسانی آن مصون می‌مانند. یک ارتش کاملاً داوطلب، هزینه انسانی را در بخش نسبتاً کوچکی از جامعه متمرکز می‌کند. جنگ با فن‌آوری پیشرفته و در حالت آماده‌باش به سربازان کم‌تری نیاز دارد. در عین حال، هزینه‌های مالی را می‌توان از طریق بدهی به آینده موکول کرد.

به همین دلیل است که برای بسیاری از آمریکایی‌ها، جنگ با ایران در درجه اول به عنوان تجربه تورم، خود را نشان داد. جنگ علیه یک ملت ۹۳ میلیون نفری – که شامل تخریب زیرساخت‌های نظامی و غیرنظامی و بی‌ثبات کردن یک مسیر حیاتی تجارت جهانی بود – در چارچوب زندگی روزمره آمریکایی‌ها، از یک موضوع سیاسی به گمنامی افزایش قیمت‌ها تقلیل یافت.

در مقابل، متحدان آمریکا در منطقه مستقیماً تحت تأثیر قرار می‌گیرند.

در خاورمیانه، ضربه فوری در درجه اول متوجه کشورهای خلیج فارس است. آن‌ها در برد موشک‌ها و پهپادهای ایران قرار دارند و سهم قابل توجهی از خطرات مرتبط با تشدید تنش‌های منطقه‌ای را متحمل می‌شوند. در عین حال، درگیری بر سر تنگه هرمز، بازارهای انرژی را بسیار فراتر از خود منطقه بی‌ثبات می‌کند.

اروپا هزینه متفاوتی می‌پردازد. هر موشک پاتریوت یا رهگیر دیگری که در خاورمیانه به کار گرفته می‌شود، برای دفاع هوایی خود اروپا یا برای اوکراین کم‌تر در دسترس است. در اوایل مارس ٢٠٢۶، مرکز مطالعات استراتژیک و بین‌المللی (CSIS) – اندیشکده‌ای که با ناتو هم‌سو است – هشدار صریحی صادر کرد: کشورهای اروپایی به شدت به سیستم‌های دفاع هوایی آمریکا و مهمات مرتبط با آن وابسته هستند و عملیات «خشم حماسی» فشار بیش‌تری بر ذخایر از قبل تخلیه شده وارد می‌کند.

از زمان پایان جنگ سرد، واشنگتن به تأمین منافع جهانی خود از طریق ابزارهای نظامی عادت کرده است، حتی زمانی که هیچ منافع حیاتی آمریکا در خطر نبود. ایالات متحده دارای یک ارتش حرفه‌ای عظیم، یک شبکه جهانی از پایگاه‌ها و توانایی لجستیکی برای اعمال زور به تقریباً هر منطقه‌ای از جهان در کوتاه‌ترین زمان ممکن است.

این وابستگی به هیچ‌وجه قابل چشم‌پوشی نیست. طبق گزارش مؤسسه تحقیقات صلح بین‌المللی استکهلم (SIPRI)، ۵۸ درصد از واردات اسلحه از طرف اعضای اروپایی ناتو بین سال‌های ٢٠٢١ تا ٢٠٢۵ از ایالات متحده سرچشمه گرفته است. واشنگتن هم‌چنان یک تأمین‌کننده بسیار مهم هواپیماهای جنگی و سیستم‌های دفاع هوایی دوربرد است. در نتیجه، اروپا خود را حتی بیش‌تر به صنعت دفاعی آمریکا وابسته کرده است – و این کار را دقیقاً در دوره‌ای از عدم قطعیت استراتژیک فزاینده انجام داده است. آسیا نیز هزینه‌های فرصت سیاست جنگی آمریکا را متحمل می‌شود. سؤالات انتقادی به طور فزاینده‌ای در رسانه‌های اجتماعی مطرح می‌شود که چگونه واشنگتن می‌تواند به بحث دفاع از تایوان ادامه دهد، در حالی‌که مصرف مهمات آن در خاورمیانه، پایه مادی همین بحث را تضعیف می‌کند. این هشدار با تحلیل‌های اخیر CSIS تکمیل می‌شود که نتیجه می‌گیرند ایالات متحده برای یک جنگ طولانی با چین آمادگی لازم را ندارد و کارزار مربوط به ایران، ذخایر سلاح‌های دوربرد و موشک‌های دفاع هوایی را به طور قابل توجهی کاهش داده است.

حتی نیروهای مستقر در ژاپن نیز به خاورمیانه منتقل شده اند. ٢۵٠٠ تفنگدار دریایی و سه ناو جنگی – از جمله ناو USS Tripoli – از منطقه خارج شدند و نگرانی‌هایی را در ژاپن در مورد «شکاف در بازدارندگی ایالات متحده» برانگیختند.

این موضوع تناقض اساسی نظامی‌گری آمریکا را آشکار می‌کند: واشنگتن از متحدانش می‌خواهد که به تضمین‌های امنیتی آمریکا اعتماد کنند، در حالی‌که هم‌زمان – در جنگ‌های خودخواسته – منابعی را که این تضمین‌ها بر آن‌ها استوار است، مصرف می‌کند.

پول بیش‌تر به تنهایی این مشکل را حل نمی‌کند. بودجه نظامی ١.۵ تریلیون دلاری، سرمایه‌گذاری را از حوزه‌های دیگر منحرف می‌کند و می‌تواند در درازمدت بر نوآوری و رشد تأثیر منفی بگذارد. در نتیجه، نظامی‌سازی بیش‌تر برای جبران پی‌آمدهای نظامی‌سازی قبلی، یک استراتژی نخواهد بود، بلکه یک دور باطل است.

نتیجه‌گیری
علاقه مهلک آمریکا به جنگ، تنها آمریکایی‌ها را به خطر نمی‌اندازد. شیفتگی نخبگان ایالات متحده به جنگ، خطرات درگیری‌های آمریکا را به متحدان نیز منتقل می‌کند. در این فرآیند، سلاح‌ها و سایر منابعی که برای استفادۀ مشترک در نظر گرفته شده اند، به پایان می‌رسند، در حالی‌که اروپا، خاورمیانه و آسیا مجبورند با عواقب تصمیمات گرفته شده در واشنگتن – تصمیماتی که اگر اصلاً نفوذی بر آن‌ها داشته باشند-، زندگی کنند.

قدرتی که ذخایر نظامی خود را در یک سری درگیری‌های پیرامونی هدر می‌دهد، ممکن است در نهایت دقیقاً در جایی که متحدانش بیش‌ترین نیاز را به آن دارند، غایب باشد. تحلیلگران CSIS هشدار می‌دهند که زیاده‌روی بیش از حد آمریکا به ناامنی اروپا، خاورمیانه و آسیا تبدیل می‌شود.