قدرت‌های میانی چه نقشی می‌توانند بازی کنند؟

 

تارنگاشت عدالت

 

نویسنده: سلمان رفیع شیخ
برگرفته از: نیو ایسترن آوتلوک
۲۱ فوریه ۲۰۲۶

سلطه آمریکا رو به افول است، اما هیچ هژمون نوینی برای جایگزینی آن ظهور نمی‌کند – یا حتی مایل به جایگزینی آن نیست. جهان در حال حرکت به سوی یک نظم چند قطبی بدون یک مرکز مشخص است. در این محیط نامطمئن، ثبات از یک ابرقدرت واحد حاصل نخواهد شد.

این ثبات از کشورهای میانی به دست می‌آید، به ویژه اگر آن‌ها از نظر استراتژیک خود را به عنوان نیرویی «متعادل‌کننده» قرار دهند، نه این‌که به یک بلوک واحد متکی باشند. نقش آن‌ها می‌تواند بین نظم و هرج‌ومرج در نظم نوین جهانی تفاوت ایجاد کند.

دوران تک‌قطبی رو به افول
تقریباً سه دهه پس از جنگ سرد، نظام بین‌المللی حول محور ایالات متحده می‌چرخید. آمریکا از توان نظامی، تسلط مالی و نفوذ نهادی بی‌نظیری برخوردار بود. این ساختار اکنون در حال فروپاشی است. ظهور اقتصادی چین، جسارت راهبردی روسیه و پراکندگی گسترده‌تر قدرت اقتصادی در سراسر آسیا، وزن نسبی ایالات متحده را کاهش داده است. آمریکا هم‌چنان بسیار قدرتمند است، اما نطلط آن دیگر بدون چالش نیست.

بدون یک نیروی تثبیت کننده، جهان می‌تواند به سمت هژمونی تجدید شده یا بلوک‌های قدرت بزرگ انعطاف‌ناپذیر سوق یابد.

آن‌چه در حال ظهور است، یک نقل و انتقال ساده هژمونی نیست. طبق گزارش صندوق بین‌المللی پول، چین به دومین اقتصاد بزرگ جهان از نظر تولید ناخالص داخلی اسمی و بزرگ‌ترین اقتصاد از نظر برابری قدرت خرید تبدیل شده است. با این حال، چین همواره دیدگاه جهانی خود را بر اساس «چندقطبی بودن» و نه سلطه، تدوین کرده است. روسیه نیز مدت‌هاست که از جهانی با مراکز قدرت چندگانه به جای یک قدرت هژمونیک واحد حمایت می‌کند. در این جهان چندقطبی، قدرت‌های متوسط فضای عظیمی برای پر کردن این بستر دارند. در واقع آن‌ها ظرفیت ایفای چنین نقشی را دارند.

اعداد و ارقام این ظرفیت را نشان می‌دهند. طبق داده‌های صندوق بین‌المللی پول برای سال‌های ۲۰۲۴-۲۰۲۵، هند تقریباً ۸ تا ۹ درصد تولید ناخالص داخلی جهانی را بر اساس برابری قدرت خرید تشکیل می‌دهد و از این نظر سومین اقتصاد بزرگ جهان است. اندونزی حدود ۲.۵ تا ۳ درصد، ترکیه حدود ۲ درصد و کانادا حدود ۱ تا ۱.۵ درصد در تولید ناخالص داخلی جهان نقش دارند. بر روی‌هم، این چهار کشور ۱۳ درصد از تولید ناخالص داخلی جهان را تشکیل می‌دهند، که با وزن اقتصادی یک بلوک قدرت بزرگ قابل مقایسه است.

در مقیاس گسترده‌تر، صندوق بین‌المللی پول پیش‌بینی می‌کند که تا پایان این دهه، اقتصادهای نوپدید و در حال توسعه تقریباً ۶۰ درصد از تولید ناخالص داخلی جهانی را بر اساس برابری قدرت خرید تشکیل خواهند داد. گرانیگاه این جریان به وضوح از هسته قدیمی اقیانوس اطلس در حال تغییر است: نه تنها ظهور چین، بلکه صعود جمعی چندین قدرت متوسط.

چرا قدرت‌های میانی مهم هستند؟
بنا بر آن‌چه گفته شد، قدرت‌های میانی جایگاه منحصر به فردی در نظام بین‌الملل دارند. آن‌ها به اندازه کافی بزرگ هستند که بر نتایج تأثیر بگذارند، اما به اندازه کافی بزرگ نیستند که تسلط داشته باشند. آن‌ها به یک اقتصاد جهانی باز متکی هستند، اما اما در عین حال استقلال استراتژیک خود را حفظ می‌کنند.

مسیر توسعۀ آن‌ها را در نظر بگیرید:
هند اکنون پر جمعیت‌ترین کشور جهان و یکی از سریع‌ترین اقتصادهای بزرگ در حال رشد است. بانک جهانی پیش‌بینی می‌کند که هند در دهه آینده در میان کشورهای برتر رشدیابنده در سطح جهان باقی خواهد ماند. اندونزی، چهارمین کشور بزرگ جهان از نظر جمعیت، به طور پیوسته از نظر برابری قدرت خرید به رتبه دهم اقتصاد برتر صعود کرده است. ترکیه در تقاطع اروپا، غرب آسیا و آسیای مرکزی قرار دارد و مسیرهای ترانزیتی کلیدی و پویایی‌های امنیتی منطقه‌ای را کنترل می‌کند. کانادا، به نوبۀ خود، هم‌چنان یک اقتصاد عضو جی-۷ با نفوذ عمیق نهادی و مالی است. این کشورها در نظام‌های سیاسی، اتحادها و اولویت‌های منطقه‌ای خود متفاوت هستند. اما سه ویژگی ساختاری کلیدی مشترک دارند. نخست، هیچ‌یک از آن‌ها به دنبال هژمونی جهانی نیستند. دوم، هرکدام روابط کاری با چند قدرت بزرگ را حفظ می‌کنند. و سوم، همگی برای رشد اقتصادی خود به یک سیستم بین‌المللی پایدار و باز وابسته هستند.

این ترکیب به آن‌ها انعطاف‌پذیری دیپلماتیک نادری می‌دهد. هند در ائتلاف کواد (چهارگانه استرالیا، هند، ژاپن و ایالات متحده) به رهبری آمریکا شرکت می‌کند و در عین‌حال به روابط دفاعی و انرژی خود با روسیه ادامه می‌دهد. ترکیه هم‌چنان عضو ناتو است اما از نظر ژئوپلیتیکی و ژئواکونومیکی با مسکو هماهنگی نزدیکی دارد. اندونزی بی‌طرفی راهبردی خود را حفظ می‌کند و در عین‌حال روابط اقتصادی خود را با چین و ایالات متحده گسترش می‌دهد. کانادا، اگر چه از نظر تاریخی با واشینگتن هم‌سو بوده است، اما ترتیبات تجاری مستقلی را، از جمله آخرین معامله خود با چین، دنبال کرده است. این استراتژی‌ها اغلب به عنوان پوشش ریسک شناخته می‌شوند. اما پوشش ریسک اساساً دفاعی است. فرض بر این است که ساختار سیستم در جای دیگری تعیین می‌شود. جریان گذار فعلی برای قدرت‌های متوسط فرصتی فراهم می‌کند تا فراتر از پوشش ریسک حرکت کنند تا بر آینده خودِ سیستم تأثیر بگذارند.

هماهنگی نو برای دنیای چندقطبی
تاریخ، یک قیاس مفید، هرچند محدود، به ما ارایه می‌دهد. پس از جنگ‌های ناپلئونی، کشورهای پیشرو در اروپا چیزی را ایجاد کردند که به عنوان «کنسرت اروپا» شناخته شد. این یک سازمان رسمی نبود. در عوض، یک درک دیپلماتیک بود: قدرت‌های بزرگ با هم مشورت می‌کردند، یکدیگر را متعادل می‌کردند و از نوع سلطه یکجانبه‌ای که قاره‌ها را در جنگ‌ها فرو برده بود، اجتناب می‌کردند. درس امروز ساده است. ثبات همیشه از یک قدرت مسلط واحد ناشی نمی‌شود، بلکه هم‌چنین می‌تواند از تعادلی که به وسیلۀ چندین کشور تأثیرگذار حفظ می‌شود، حاصل شود. در قرن بیست‌ویکم، قدرت‌های متوسط برای ایفای چنین نقشی در موقعیت خوبی قرار دارند. وزن اقتصادی ترکیبی آن‌ها اکنون قابل توجه است. کاری که آن‌ها باید انجام دهند، ایجاد یک رویکرد استراتژیک مشترک برای حفاظت از این چندجانبه‌گرایی است.

آن‌ها می‌توانند این کار را مثلاً با تشکیل ائتلاف‌های موضوعی انجام دهند. قدرت‌های متوسط، به جای بلوک‌های سفت وسخت می‌توانند به طور انعطاف‌پذیر در تجارت، آب و هوا، فن‌آوری و امنیت دریایی همکاری کنند. چنین ائتلاف‌هایی تسلط هر قدرت بزرگ را در مجموع و در درون چنین ائتلاف‌هایی تضعیف می‌کند. این ائتلاف‌ها به آن‌ها اجازه می‌دهد تا به عنوان پل‌های دیپلماتیک عمل کنند. به عنوان مثال ترکیه چنین نقشی را بین روسیه و اوکراین ایفاء کرده است. از آنجا که آن‌ها روابط خود را در اردوگاه‌های رقیب حفظ می‌کنند، قدرت‌های متوسط به طور منحصر به فردی برای میانجی‌گری در بحران‌ها و کاهش تشدید تنش بین قدرت‌های بزرگ قرار دارند.

از جایگاه میانه به سوی مرکز
داده‌ها نشان می‌دهد که تولید جهانی به طور فزاینده‌ای غیرمتمرکز می‌شود. هیچ کشور واحدی احتمالاً سهم غالب منابع اقتصادی و نظامی را که ایالات متحده در دهه ۱۹۹۰ از آن برخوردار بود، در اختیار نخواهد داشت. بنابراین، دوران تک‌قطبی عملاً به پایان رسیده است، اما نظم چندقطبی هنوز در حال شکل‌گیری است. این دوره گذار ذاتاً ناپایدار است. بدون یک نیروی تثبیت کننده، جهان می‌تواند به سمت هژمونی نوین یا بلوک‌های قدرت بزرگ مستحکم سوق یابد. هر دو سناریو، استقلال قدرت‌های متوسط را کاهش می‌دهد.

اما این کشورها محکوم به ماندن در حاشیه نیستند. درس کنسرت قدیمی اروپا هیچ ارتباطی با دیپلماسی قرن نوزدهم ندارد. این درس بر یک اصل استوار است: ثبات می‌تواند از تعادل ناشی شود، نه از سلطه. در دنیای امروز این تعادل ممکن است کم‌تر به قدرت‌های بزرگ سنتی و بیش‌تر به کشورهای بینابینی وابسته باشد. اگر قدرت‌های میانی از رویکرد پوششی (ریسک) به سوی رویکرد هماهنگی حرکت کنند، می‌توانند به معماران خاموش یک نظم چندقطبی پایدار تبدیل شوند.