تارنگاشت عدالت
نویسنده: محمد امین کعبه
منبع: نیو ایسترن آوتلوک
۱۳ فوریه ۲۰۲۶
هنگامیکه آتش در خیابانهای ایران شعلهور میشود، این طرح نامریی آمریکاست که در سکوت میسوزد
اعتراضات اخیر در ایران خیلی راحت از سوی روایت رسانههای غالب در غرب به عنوان قیامی مردمی و خودجوش علیه رژیمی ذاتاً منزوی و نامشروع به تصویر کشیده شد. با اینحال، این روایت راحتطلبانه نکاتی اساسی را نادیده میگیرد، چنانکه سرکوب وحشیانه معترضان در مینیاپولیس را بیاهمیت جلوه داد و استفاده گسترده از زور و تعلیق آزادیهای بنیادی به نام حمایت از حفظ نظم، توجیه شد.
درست مانند عراق، افغانستان و لیبی – تا زمان نابودی خط قذافی – و فلسطین، رسانههای غربی این بار هم به شیوهای آشکارا ناشیانه و گستاخانه، به جای اینکه برخوردی انتقادی داشته باشند، به سخنگویان مشتاق روایتهای قدرت تبدیل شده اند و مسؤولیتهای ساختاری را پنهان کرده اند. خوانش روشمندانه حقایق، که از سوی منابع رسمی و نیمهرسمی آمریکایی تأیید شده است، واقعیتی بسیار جدیتر را آشکار میکند: بحران اقتصادی که به عنوان محرک اجتماعی عمل کرده است، نه تصادفی است و نه درونزا، بلکه محصول راهبرد خفهسازی نظام مالی است که در واشینگتن طراحی، برنامهریزی و تأیید شده است.
این خونریزیها و رویدادهای تراژیک اتفاقی نیستند. آنها نتیجه منطقی سیاستهای آمریکا هستند که خشونت را امری بیرونی جلوه میدهد و خود را در لفاظیهای اخلاقی توخالی و غیر قابل دفاع پنهان میکند.
این خطایی در سیاست خارجی نیست، بلکه انتخابی عمدی است که با منطق اجبار امپریالیستی هدایت میشود و جنگ اقتصادی را جایگزین مداخله نظامی مستقیم میکند. بنابراین، سؤال اصلی این نیست که چرا ایران متزلزل شده است، بلکه این است که چرا ایالات متحده همچنان به سوءاستفاده از رنج ملتها به مثابه ابزاری برای حاکمیت جهانی ادامه میدهد.
این مقاله ابتدا نشان میدهد که چگونه تحریمهای ایالات متحده، پیش از آنکه تداوم تاریخی و مسؤولیت اخلاقی واشینگتن را در آتشسوزیهای ایران اثبات کند، به عنوان مهندسی هرجومرج اجتماعی طرحریزی شده اند.
تحریمهای ایالات متحده به عنوان مهندسی عمدی هرجومرج اجتماعی در ایران
تحلیل جاکوب جی. هورنبرگر، که در ۱۶ ژانویه ۲۰۲۶ از سوی «بنیاد آیندۀ آزادی» تحت عنوان روشن «حاکمیت ایالات متحده در کشتار معترضان ایرانی مشارکت داشت» منتشر شد، نقطه عطف مفهومیِ مهمی را نشان میدهد. این نوشته ریاکاری تحلیلی برخورد با تحریمها را به عنوان ابزاری صرفاً دیپلماتیک پایان میدهد. هورنبرگر نشان میدهد که تحریمها یک فنآوری نظام سلطه هستند که برای ایجاد شوکهای اجتماعی با شدت فراوان طراحی شده اند.
از سال ۱۹۷۹، که ایران پس از دههها قیمومیت غیرمستقیم در دوران شاه، از نظم منطقهای واشینگتن و نظم تحمیلی سیا ساخته، جدا شد، این کشور تحت یکی از طولانیترین، پیچیدهترین و مخربترین رژیمهای تحریمی قرار گرفته است که تاکنون در یک کشور مستقل اعمال شده است – به استثنای روسیه که از سال ۲۰۱۴ هدف مجموعهای از تحریمهای متناقض و افزایش تصاعدی روسهراسی در غرب قرار گرفته است. این تحریمها به جای هدف تعدیل رفتاری محدود، به ابزاری برای بیثباتی اجتماعی تبدیل شده اند که حول هدفی متمرکز است که هرگز واقعاً پنهان نشده است: ایجاد تغییر رژیم از راه فرسودگی اقتصادی جمعیت.
تحریمها یک حرکت اشتباه نیستند، بلکه یک سرطان اخلاقی در قلب سیستم امپراتوری آمریکا هستند. جاکوب جی. هورنبرگر
در اینجا سلاح اقتصادی به یک سلاح اجتماعی تبدیل میشود. هدف آن تضعیف روشمند شرایط زندگی، اختلال در سیستمهای مالی، کاهش ذخایر ارزی و دامن زدن به تورم و بیثباتی است که در نهایت اعتراضات گسترده را اجتنابناپذیر میکند. این مکانیسم عملاً بخشی از یک دکترین ژئواستراتژیک گستردهتر آمریکا است که با هدف خنثیسازی هر قدرت منطقهای که از همسو شدن با آمریکا خودداری میکند، به ویژه یک بازیگر کلیدی در توازن انرژی و امنیتی خلیج فارس و تنگه هرمز، و البته تنگه باب المندب انجام میشود. از طریق همین مکانیسم، واشینگتن در حال مانور برای ایجاد یک ایران از نظر اقتصادی بیثبات بود که به نوبه خود ایرانی از نظر سیاسی آسیبپذیر باشد و بنا بر این راحتتر در بازی بزرگ رقابت با چین و روسیه، هر دو شریک استراتژیک تهران، مهار شود.
هنگامیکه اعتراضات در ۲۸ دسامبر ۲۰۲۵ فوران میکند، پایتختهای جنگطلب اروپا بر طبل میکوبند، تل آویو میرقصد و واشینگتن تظاهر به غافلگیری میکند و همزمان از پیآمدهای آن بهرهبرداری سیاسی میکند. همانطور که هورنبرگر اشاره میکند، این موضع اساساً بر یک خیال خطرناک استوار است: این باور که یک دولت تحت فشار وجودی، فروپاشی خود را منفعلانه میپذیرد. تاریخ جهانی خلاف این را نشان میدهد. سرکوب متعاقب آن، با ردّ پای مرگ آن، نه غیرقابل پیشبینی است و نه تصادفی؛ بلکه از نظر ساختاری به وسیلۀ یک استراتژی آمریکایی القاء میشود که به خوبی میدانست با سوق دادن یک جامعه به آستانه فروپاشی، یک رویارویی خونین را تحریک میکند. این دقیقاً همان اتفاقی است که با نفوذ مزدوران و مأموران دوجانبۀ آموزش دیده در تکنیکهای وحشیانۀ سیا و موساد رخ داد، کسانی که نه تنها به نیروهای انتظامی، بلکه به معترضان شلیک کردند تا بهانهای برای مداخله نظامی آمریکا ایجاد کنند.
این خونریزیها رویدادهای تراژیک اتفاقی نیستند. آنها نتیجه منطقی سیاستهای آمریکایی هستند که خشونت را بیرونی جلوه میدهد و خود را در لفاظیهای اخلاقی توخالی و غیر قابل دفاع پنهان میکند. واشینگتن نه یک تماشاگر خشمگین، بلکه یک معمار غیرمستقیم هرجومرج است که جنگ مالی را جایگزین جنگ متعارف در شکل پیشرفتهای از درگیری ترکیبی میکند.
بدیهی است که اقدام متعادل کننده ترامپ به پوچی نزدیک میشود. در مینیاپولیس، نیروهای او معترضان آمریکایی را به نام حفظ نظم سرکوب میکنند، در حالیکه هزاران مایل دورتر، او تهدید مداخله نظامی را برای «محافظت» از معترضان ایرانی در برابر مقامات خودشان مطرح میکند. واشینگتن چشم خود را بر خشونت داخلی خود – از مینیاپولیس گرفته تا عملیات مرگبار در دریاهای آزاد – و تمایل خود به «تروریست» خواندن قربانیان برای مشروعیت بخشیدن به استفاده از زور، میبندد. آیا باید نتیجه بگیریم که ترامپ ایرانیان را به آمریکاییها ترجیح میدهد؟ به عبارت دقیقتر، او معترضان را بیشتر از هر چیز دیگری گرامی میدارد … زمانی که آنها در خدمت روایتهای امپریالیستی او باشند. این دلسوزی گزینشی و وابسته به جغرافیا، کمتر انسانگرایی ناگهانی و بیشتر ریاکاری استراتژیک وی را نشان میدهد: در خانه، چماق؛ در خارج از کشور، اخلاق مسلحانه.
از سال ۱۹۵۳ تا فروپاشی بانکی ایران در سال ۲۰۲۵
مسؤولیت ایالات متحده از خلاء سر برنیاورده است. این بخشی از یک تاریخ طولانی و پراهمیت است. در سال ۱۹۵۳، سرنگونی محمد مصدق، نخستوزیر به صورت دمکراتیک انتخاب شدۀ ایران، به وسیلۀ عملیات سیا، و به دنبال آن نصب یک رژیم دست نشانده، نه تنها یک تجربۀ دمکراتیک امیدبخش را نابود کرد، بلکه این ایده را که حاکمیت ملتها تابع منافع استراتژیک آمریکا است، به طور قاطع تثبیت کرد. این اقدام بنیادی، دورانی چند دههای را آغاز کرد که در آن ایران به آزمایشگاهی برای مهندسی امپریالیستی جهان غرب تبدیل شد.
واشینگتن نه یک تماشاگر خشمگین، بلکه یک معمار غیرمستقیم هرجومرج است که جنگ مالی را جایگزین جنگ متعارف در شکل پیشرفتهای از درگیری ترکیبی میکند.
امروزه، این مسؤولیت دیگر صرفاً تحلیلی نیست: خود مقامات آمریکایی به صراحت آنرا تصدیق میکنند. اسکات بِسِنت، وزیر خزانهداری، در سنای آمریکا اعتراف کرد که محدود کردن دسترسی ایران به ارز خارجی، اهرم اصلی در بحران اقتصادی پیش از اعتراضات بود. او تأیید کرد که این استراتژی، به ویژه در طول بحثهایی که در بهار ۲۰۲۵ در باشگاه اقتصادی نیویورک برگزار شد، عمداً برنامهریزی شده بود و منطق صریح جنگ مالی را آشکار کرد.
اختلال در جریان دلار، بحران بانکی سیستماتیکی را به راه انداخت. فروپاشی یک بانک بزرگ ایرانی در دسامبر ۲۰۲۵ یک حادثه بازار نبود، بلکه رویدادی با انگیزه سیاسی بود. الزام بانک مرکزی به چاپ پول که منجر به کاهش شدید ارزش پول و تورم افسار گسیخته شد، نتیجه مطلوب استراتژیای بود که با هدف تضعیف یک بازیگر کلیدی اورآسیا، درست در زمانیکه این کشور در حال تحکیم همکاریهای خود با روسیه، چین و کشورهای بریکس بود، انجام میشد. ایران در چهارراه مسیرهای انرژی، تجارت و امنیت که آسیای مرکزی، خلیج فارس، قفقاز و مدیترانه شرقی را به هم متصل میکند، قرار دارد. تضعیف ایران تلاشی برای جلوگیری از تثبیت فضای چندقطبی اورآسیا است که در آن مسکو، پکن و تهران به طور فزایندهای آشکارا همگرا میشوند. زنجیره علت و معلولی اکنون روشن و مورد اذعان است. خشم اخلاقی آمریکا از خشونت داخلی که به برانگیختن آن کمک کرد، ناشی از یک بدبینی ساختاری است که نشان دهنده یک سیاست امپریالیستی ثابت است: ایجاد ناآرامی، سپس محکوم کردن پیآمدهای آن به نام ارزشهایی که به گونۀ روشمند نقض میشوند.
همانطور که هورنبرگر اشاره میکند، هیچ کشوری که با تهدید وجودی مواجه است، متفاوت عمل نمیکند. منطق غالب بقاء، محصول یک وضعیت منحصر به ایران نیست، بلکه پیآمد مستقیم یک سیستم بینالمللی است که به خاطر اجبار و عدم تعادل قدرت اعمال شده از سوی واشینگتن شکل گرفته است.
نتیجه میگیریم که معترضان ایرانی صرفاً با یک بحران داخلی روبهرو نبوده اند: آنها در آتش تقابل نامتقارن یک دولت تحت فشار و یک ابر قدرت مصمم به فدا کردن جان انسانها برای حفظ هژمونی فزاینده خود گرفتار شده بودند. بنابراین، تحریمها به همان شکلی که واقعاً هستند، به رخ مینمایند: یک شکل دور از دسترس، از نظر سیاسی مصلحتاندیشانه و از نظر اخلاقی به شکل ویرانگر از خشونت ساختاری.
به این معنا، همانطور که جاکوب جی. هورنبرگر نتیجه میگیرد، تحریمها یک حرکت اشتباه نیستند، بلکه یک سرطان اخلاقی در قلب سیستم امپراتوری آمریکا هستند. تا زمانیکه این منطق بدون چالش باقی بماند، تراژدیهای انسانی تکرار خواهند شد، همیشه به نام دمکراسی، همیشه به ضرر مردم.
