ناتو در راه فروپاشی؟

تارنگاشت عدالت

نویسنده: آگوسته ماکزیمه
برگرفته از: فوروم جئوپولیتیکا
۵ فوریه ۲۰۲۶

پایه های اساسی پیمان آتلانتیک با شکست نظامی در اوکراین و اظهارات ترامپ در مورد گرینلند متزلزل شد. نگاهی به چهار داده مهم که سرنوشت آن را رقم زد.

ریشه های ناتو (۱۹۴۹)
ناتو یک پیمان سیاسی – نظامی است که در سال ۱۹۴۹ پس از پایان جنگ دوم جهانی به ابتکار آمریکایی ها تاسیس شد. آنها سه هدف اصلی را دنبال می کردند: بازدارندگی اتحادجماهیر شوروی توسط استقرار نیروهای نظامی ایالات متحده آمریکا در اروپا، محدود ساختن قدرت آلمان پس از دو جنگ خانمان سوز جهانی و تشویق و ترغیب یک دست سازی اقتصادی و سیاسی اروپای غربی در همکاری نزدیک با ایالات متحده آمریکا.

لرد Ismay اولین دبیرکل پیمان ناتو وظیفه این پیمان را با سخنان مشهور زیر توصیف کرد:
«روس ها خارج، آمریکایی ها داخل و آلمان ها زیر نگه داشته شوند.»

هالفورد مک کیندر
این جهان بینی بسیار زیاد به ایده های ژئوپولیتیکی جغرافی دان انگلیسی هالفورد مک کیندر (۱۹۴۷-۱۸۶۱) تکیه داشت که سیاست های راهبردی قدرتهای دریایی – اول بریتانیای کبیر و سپس آمریکا- از اوایل قرن ۲۰ را بسیار متأثر ساخت.

بنا بر «تئوری هارد لند» او کلید سلطه جهانی در هسته مرکزی (هارتلند) اورآسیا قرار دارد: بخش گسترده ای از قاره که مرکز آن روسیه اروپایی، غرب سیبری و آسیای مرکزی را در بر می گیرد. (نگاه کنید به تصویر زیر)

این منطقه جغرافیایی به‌واسطه عمق راهبردی و ثروت منابعش در برابر قدرت‌های دریایی محفوظ است. مک‌کیندر اروپای شرقی – لهستان، کشورهای بالتیک، اوکراین، بلاروس و بالکان – را نه به‌عنوان حاشیه اروپا، بلکه به‌عنوان «دروازه» ورود به این قلب جهان می‌دید.

جمله معروف او این بود: «هرکس که بر اروپای شرقی حاکم است، بر هسته مرکزی حکومت می کند و هرکس که بر هسته مرکزی تسلط دارد بر جزیره جهانی حکومت می کند و هرکس که بر این جزیره جهانی حاکم است بر جهان حکومت خواهد کرد»

به همین دلیل آنگلوساکسن ها همواره از اتحاد آلمان و روسیه می ترسیدند، که قدرت فناوری و صنعتی آلمان و منابع عظیم و عمق استراتژیک روسیه را متحد کند و سلطه آنها را که برپایه کنترل دریاها بنا شده بود به طور مستقیم به خطر بیافکند.

از طریق ناتو ایالات متحده سعی کرد آلمان غربی را به حیطه نفوذ خود نزدیکتر سازد و در عین حال از گسترش اتحاد شوروی جلوگیری کند.

یک چرخش مهم برای ایالات متحده آمریکا
برای ایالات متحده عقد قرارداد یک پیمان نظامی همیشگی با اروپا در سال ۱۹۴۹ در واقع وداع چشمگیری با سنت های این کشور بود. تا آن لحظه آمریکا اقدامات خود را به دخالت های پراکنده محدود می کرد و از تعهدات دراز مدت فراسوی آب اجتناب می نمود.

این رویکرد پیروی از سنت انزواگرایی ایالات متحده بود که از دکترین مونرو برخاسته بود. این رویکرد از هشدارهای واشنگتن و جفرسون درباره «پیمان های دائمی» الهام گرفته بود که می‌توانست کشور را به جنگ‌هایی در خارج از مرزها بکشاند، جنگ‌هایی که از منافع حیاتی آن دور بود.

از آنجا به بعد بند ۵ قرارداد آتلانتیک شمالی واشنگتن را متعهد می کرد هر حمله به همپیمانانش را حمله به خود تلقی کند. این قول منجر به حضور دایمی نظامی آمریکا در اروپا در ایحاد پایگاه های نظامی، استقرار نیروهای نظامی، سلاح های هسته ای و یک ستاد فرماندهی یک دست شده شد.

پیمانی پربار
پیمان آتلانتیک شمالی ایالات متحده را به یک قدرت جهانی تبدیل کرد که وظیفه دفاع از «جهان آزاد» در مقابل اتحاد جماهیر شوروی را عهده دار بود. در این زمان اقتصاد این کشور تقریباً ۵۰% تولید ناخالص جهانی و نیمی از تولید صنعتی جهان را در بر می گرفت. علاوه براین این کشور دوسوم ذخیره طلای جهان را صاحب بود و به برکت توافقنامه برتن وودز در سال ۱۹۴۴ دلار به ارز ذخیره بین المللی تبدیل شد.

در طول جنگ سرد این پیمان با موفقیت های چشمگیری روبه رو شد . در اروپا ثبات نسبی پدید آورد، سنگ بنای نزدیکی فرانسه و آلمان نهاده شد و نهایتاً به ایجاد اتحادیه اروپا انجامید و به موازات آن رفاه بی نظیری برای مردم آن به همراه داشت.

فقدان هدف روشن و تکبر آمریکایی (۱۹۹۱)
پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ و انحلال پیمان نظامی ورشو، ناتو حریف اصلی و اولیه و در نتیجه علت اصلی وجود خود را از دست داد. تعداد کمی از ناظرین و دیپلماتها که در آن زمان هنوز در اقلیت بودند، عقیده داشتند که این پیمان باید منحل شود. در واقع گفتمان نه روی انحلال بلکه بیشتر روی تغییر شکل و تحول و گسترش به شرق متمرکز شد.

بحث و گفتگو برسر تحول و گسترش ناتو
جورج ف. کنان معمار سیاست بازدارندگی ، گسترش ناتو را «خطای بزرگ» نامید. به نظر او چنین سیاستی ناسیونالیسم روسی را احیا می کرد، دمکراتیزه سازی کشور را مانع می شد و فضای جنگ سرد را دوباره بر قرار می کرد. او استدلال می کرد که هرگونه گسترشی توسط خوش بینی ایدئولوژیک هدایت می شود. او هشدار می داد که چنین اقدامی واقعیت های تاریخی، روان شناختی و ژئوپو لیتیکی فضای پسا شوروی را مورد اغماض قرار می دهد.

بیل کلینتون که از سال ۱۹۹۳ تا ۲۰۰۱ رئیس جمهور آمریکا بود با این نظر مخالف بود و روی گسترش به شرق تکیه می کرد تا ناتو برای «تمام اروپای آزاد» تثبیت شود، که در این صورت خلاء امنیتی حاصل از پایان اتحاد جماهیر شوروی پر خواهد شد و دمکراسی های جوان در اروپای شرقی و میانه تثبیت خواهند گردید. پیمان دیگر یک پیمان دفاعی نیست بلکه تقویت و ترویج کننده ارزش های غربی خواهد بود.

ابهامات آمریکایی
وزیرامور خارجه وقت آمریکا، جیمز بیکر در فوریه ۱۹۹۰ به میخائیل گارباچف قول داد که ناتو «یک سانت به شرق» پیش نخواهد رفت مشروط بر این که گارباچف عضویت آلمان متحد در ناتو را بپذیرد.

همین طور طبق اسناد برای عموم آزاد شده از آرشیوهای آمریکا، روسیه، انگلیس و آلمان بر می آید، جورج بوش پدر ، هلموت کوهل و فرانسوا میتران نیز تضمین دادند.

ولی این تضمین ها هرگزبه شکل یک قرارداد رسمیت نیافت. برای آمریکایی ها این یک تضمین موقت بود که با وحدت دو آلمان مربوط می شد.

غرور و نخوت نظم تک قطبی ایالات متحده آمریکا
پس از فروپاشی بلوک شوروی، ایالات متحده تقریباً ۲۰ تا ۲۲ درصد از تولید ناخالص داخلی جهانی بر اساس برابری قدرت خرید و تقریباً ۲۰ تا ۲۵ درصد از تولید صنعتی جهانی را به خود اختصاص داد. دلار همچنان ارز ذخیره بی‌رقیب باقی ماند. نفوذ واشنگتن بر نهادهای بین‌المللی – سازمان ملل متحد، صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی – هژمونیک بود.

برتری آمریکا به خاطر قدرت نظامی و هژمونی مالی، فناوری پیشرفته و نفوذ فرهنگی آن بودکه توسط سیلیکون ولی و هالیوود تازانده می شد.خبرگان آمریکا اعتقاد داشتند که دمکراسی لیبرالی آنها و بازارهای آزاد سلطه آنان را برای همیشه حفظ خواهد کرد و جهانی شدن رقابت مابین قدرت های بزرگ را زائد خواهد ساخت.

فرضیه «پایان تاریخ» فرانسیس فوکویاما این خوش بینی را منعکس می کرد. این اعتقاد، که جهان به مدل غربی نزدیک خواهد شدرا می توان در دو اصل خلاصه کرد: دمکراسی و اقتصاد بازار.

مالیات‌های امپراتوری و ضعف‌های ساختاری
ایالات متحده آمریکا، یک هوادار دوآتشه تجارت آزاد رفته رفته با نشانه های ضعف های ساختاری روبه رو شد. کشور از مدل امپراتوری کلاسیک، برمبنای قدرت صنعتی و کارائی فنی، دور شد و به سوی اقتصاد خدمات محور و مالی شده رفت. دستگاه تولیدی آن به طور گسترده از کشور خارج شد و رشد آن به طور فزاینده‌ای وابسته به بدهی‌های تأمین‌شده از خارج گردید.

و بدین سان آمریکا نسبت به بقیه جهان از یک امپراتوری تولیدی به یک امپراتوری مصرف کننده تبدیل شد،که در وخامت شدید تراز حساب جاری آن در دهه ۱۹۹۰ منعکس گردید (نمودار پائین)

دلار به عنوان ارز ذخیره جهانی این امکان را به وال اسریت می داد تا بخش فزاینده از ذخایر جهانی را جذب کند. با این حال، این مازادهای عظیم سرمایه صرفاً روی دیگر سکه یک کسری تجاری دائمی بود. قدرت دلار، صادرات آمریکا را گران و در نتیجه توان رقابت تولید کنندگان کشور را کاهش می داد و به روند صنعتی زدایی سرعت می بخشید.

توانایی ایالات متحده، فراتر از توان خود، زندگی کردن به خرج بقیه جهان را امانوئل تود «مالیات امپراتوری» نامید. این سیستم بر دوپایه بنا شده بود: هژمونی دلار و تهدید صریح توسط قدرت نظامی این کشور.

دستگاه امپراتوری . بحران اقتصادی (۲۰۰۸)
همایش سران در بخارست
در همایش سران ناتو در بخارست در ماه آوریل ۲۰۰۸ یک تصمیم تاریخی با پیامدهای فاجعه باری اتخاذ شد: وعده ادغام اوکراین و گرجستان در پیمان آتلانتیک شمالی. این تصمیم با وجود خویشتن داری فرانسه و آلمان که از خطر تشدید تنش با مسکو آگاه بودند اتخاذ شد.

این تصمیم درست همزمان با افزایش تنش با مسکو صورت گرفت. یک سال قبل از آن ولادیمیر پوتین در کنفرانس امنیت مونیخ یک سخنرانی قاطع ایراد کرد و نظم بین المللی که زیر نفوذ ایالات متحده قرار دارد را مورد انتقاد قرار داد.

او نظم یک قطبی «غیرقانونی » و بی ثبات کننده زیر سلطه آمریکا را محکوم کرد. او آمریکا را متهم کردکه قوانین حقوق بین الملل را نقض می کندو به طور یک جانبه خشونت اعمال می دارد و به حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ اشاره کرد. او به ویژه در مورد گسترش ناتو به شرق هشدار داد که از نظر مسکو یک تهدید حیاتی محسوب می شود.

فرضیه برژینسکی
امکان عضویت اوکراین در ناتو از طرف سیاستمداران آمریکایی اغلب حق یک کشور آزاد و مستقل اعلام می شود. ولی این استدلال یک واقعیت ژئوپولیتیکی را کتمان می کند که واشینگتن به خوبی از آن مستحضر است.

زبیگنیو برژینسکی یکی از مشهورترین سیاست گذاران قرن ۲۰ در سال ۱۹۹۷ در کتاب خود«تـنها قدرت جهانی» صراحتاً مطرح و اصول هالفورد مک کیندر را به روز کرده بود:
«بدون اوکراین، روسیه دیگر یک امپراتوری اورآسیایی نخواهد بود. با اوکراین -مرعوب و سپس ادغام شده- روسیه به طور اتوماتیک مجدداً یک امپراتوری خواهد بود.»

برای برژینسکی اوکراین یک مولفه کلیدی در قدرت روسیه است. این کشور با ۵۰ میلیون جمعیت، صنایع سنگین را با بارورترین زمین های کشاورزی اروپا و زیر ساخت های انرژی استراتژیک متحد می سازد.
از نظر ژئوپولیتیک اوکراین یک راهروی طبیعی به سوی اروپای مرکزی و دریا سیاه می گشاید و برای روسیه یک عمق استراتژیک در مقابل ناتو ایجاد می سازد.

کییف همین طور گهواره روسیه قرون وسطا است. از دست دادن آن فراتر از یک عقب نشینی سرزمینی خواهد بود. این امر دارای اهمیتی نمادین و ماهیت محور خواهد بود. و در آخر اوکراین خود تعادل قدرت در اورآسیا را تعیین خواهد کرد. اگر غربگرا باشد در دراز مدت روسیه را به سوی آسیا هل خواهد داد ولی اگر در حیطه نفوذ روسیه بماند، آن وحدت ژئوپولیتیکی را احیا خواهد کرد که قادر است سلطه ایالات متحده آمریکا را در قاره اورآسیا به چالش گیرد.

گسترشی که پا از گلیم بیرون نهاد
از دید مسکو هرموجی از گسترش ناتو نزدیکی نظامی به مرزهای تاریخی روسیه برداشت می شد.

در سال ۱۹۹۹ در اولین موج پس از پایان جنگ سرد، لهستان، مجارستان و جمهوری چک به ناتو پیوستند. در سال ۲۰۰۴ هفت کشور جدید وارد پیمان شدند: سه کشور بالتیک استلاند، لتلاند و لیتوانی و هم چنین بلغارستان، رومانی و اسلواکی که همگی عضو پیمان ورشو بودند.

در سال ۲۰۰۸ چشم انداز به عضویت درآمدن اوکراین و گرجستان به پیمان آتلانتیک از نظر مسکو قابل قبول نبود. روسیه هرچند هرگز خواستار انحلال ناتو نبود ولی کراراً گسترش آن را محکوم می کرد و تأکید داشت که به عضویت درآمدن اوکراین یک تهدید حیاتی می باشد.

بحران اقتصادی ۲۰۰۸
چند ماه پس از همایش سران در بخارست بحران وام های درجه دو ایالات متحده را تکان داد و ورشکستگی جنجالی بانک لیمان برادرز را در ۱۵ ستامبر به دنبال داشت. این بحران جهانی نتیجه ترکیدن حباب بازار املاک بود که با بدهی های هنگفت تغذیه شده بود.

کل بدهی های ایالات متحده (خانوارها، شرکت ها، بخش مالی و دولت) از یک بیلیون دلار در سال ۱۹۶۴ به بیش از ۵۰ بیلیون دلار در سال ۲۰۰۸ افزایش یافت که در واقع یک رشد ۵۰ برابری بود.

این انفجار اعتبارات، که در ایالات متحده و همین طور در سطح جهان رفاه بی نظیری را پدیدآورده بود، در پایان برتن وودز در سال ۱۹۷۱ مقدور گردید. از آن زمان ایجاد پول و اعتبار با هیچ محدودیتی از طرف ذخایر طلا، که در آن زمان بابت هر اونس ۳۵ دلار تعیین شده بود، روبه رو نبود.

هنگامی که در سال ۲۰۰۸ پرداخت های بخش خصوصی دچار بدهی های معوقه شد و خطر رکود اقتصادی در سطح جهان پدید آمد، دولت آمریکا باشدت دخالت کرد. مخارج عمومی را تشدید بخشید که به دنبال آن کسر بودجه حالت انفجاری پیدا کرد و از طریق خلق پول اوراق قرضه دولتی را فاینانس کرد.

بدترین بحران مالی از زمان بحران اقتصاد جهانی، که پرده از کوه بدی های ایالات متحده برداشت، در نهایت این طور «حل شد» که بدهی بخش خصوصی به کمک اعتبارات دولتی بزرگتری به ترازنامه عمومی منتقل گردید.

این بحران که سرچشمه اش در وال استریت بود، همین طور پرده از آسیب پذیری کشورهای تازه صنعتی شده، که هم وابسته به صادرات به ایالات متحده و هم وابسته به سیستم مالی دلارمحورند، پرده برداشت. چین و روسیه که به شدت لطمه خوردند، با اقداماتی جهت تقویت رشد درونی و تنوع بخشی شرکای تجاری خود و کاهش گام به گام وابستگی به دلار واکنش نشان دادند. این اقدامات منعکس کننده اولویت های ارشد این کشورها یعنی حفظ استقلال و حاکمیت خود بود.

نهادهای مالی بین المللی مانند بانک جهانی و صندوق بین المللی که زیر سلطه غرب قرار دارند قادر نیستند بر بحران غلبه کنند و کشورهای تازه صنعتی شده را را دخالت دهند. کشورهای عضو بریکز (برزیل، هندوستان، روسیه و چین) در واکنش به این وضعیت روز ۱۶ ژوئن ۲۰۰۹ در یکاترینبورگ اولین همایش خود را ترتیب دادند و از این طریق مجمعی برای یک نظم چند قطبی ایجاد کردند.

از سال ۲۰۰۸ به بعد بانک های مرکزی تبدیل به خریداران خالص طلا شدند، گرایشی که به دنبال مصادره ثروت های روسیه توسط کشورهای غربی در سال ۲۰۲۲ شتاب یافت.

مارپیچ امپراتوری : گسترش نظامی و مالی شدن
مالی‌سازی سال ۲۰۰۸ نقطه عطف تاریخی را رقم زد. از یک سو، ناتو به گسترش خود به سمت شرق ادامه داد، هرچند تهدید از سوی اتحاد شوروی تقریباً دو دهه پیش از آن از بین رفته بود. از سوی دیگر، نظام اقتصادی آمریکا ضعف‌های ساختاری خود را آشکار ساخت و بدهی به محرک اصلی رشد آن تبدیل شد.

گسترش نظامی و مالی‌سازی اقتصاد آمریکا دو روی یک سکه‌ی امپریالیستی‌اند: از یک سو، نظامی، با گسترش نفوذ امنیتی‌اش؛ از سوی دیگر، پولی، با تسلط دلار به‌عنوان ابزار اصلی تأمین مالی کسری‌های آمریکا. این مارپیچ از طریق گسترش خارجی، صنعتی‌زدایی داخلی را جبران می‌کرد.

برای جلوگیری از هرگونه تلاش برای کنار گذاشتن دلار، ایالات متحده از زور علیه کشورهایی استفاده می‌کند که می‌خواهند نفت خود را با ارز دیگری بفروشند، مانند عراق که صدام حسین در سال ۲۰۰۶ اعدام شد، یا لیبی که معمر قذافی در سال ۲۰۱۱ به قتل رسید.

در راه اضمحلال پیمان آتلانتیک شمالی؟ (۲۰۲۶)
شکست ناتو در اوکراین
روز ۱۵ ژانویه ۲۰۲۶ ئیس جمهور ترامپ در مقابل آژانس خبری رویترز گفت که نه روسیه بلکه اوکراین قرارداد صلح را تخطئه می کند. ولی چطور شد که این طور شد؟

پس از این که واشنگتن ثبات استراتژیک اروپا را با انتقال گام به گام نیروهای نظامی خود به مرزهای روسیه از بین برد، پس از کودتایی در سال ۲۰۱۴ نفوذ خود بر اوکراین را به شکل تعیین کننده ای افزود.
هدف این بود که اوکراین بدون توجه به هشدارهای مکرر روسیه، به کمک نظامی سازی شتابناک به حوضه نفوذ اورو آتلانتیک سوق داده شود.

پس از آنکه روسیه در فوریه ۲۰۲۲ «عملیات نظامی ویژه» خود را آغاز کرد، ایالات متحده با حمایت گسترده نظامی، مالی و سیاسی از کیف واکنش نشان داد. این استراتژی با شدیدترین تحریم‌های بین‌المللی که تاکنون وضع شده است همراه بود و G7 را در تلاش برای بی‌ثبات‌سازی سومین قدرت ژئوپلیتیکی جهان بسیج کرد.

با وجود ابعاد گسترده این اقدامات این طور به نظر می رسد که روند جنگ فرسایشی میان روسیه و ناتو که اوکراین در بین دو جبهه قرار گرفته، به دلیل برتری مسکو در زمینه منابع پرسنلی، لجستیکی وصنعتی مدام به نفع مسکو در تغییر است.

نورداستریم
روزنامه نگار پژوهشگر آمریکایی سیمور هرش افشا کرد که ایالات متحده آمریکا حتی آن قدر جلو رفت که ساختارهای مهم انرژی بین روسیه و آلمان یعنی نورد استریم را تخطئه کرد و طعنه اسکات بسنت، وزیر دارای آمریکا در مصاحبه با تاکر کارلسون این امر را روشن تر کرد.

این بزرگ ترین اقدام تروریستی از جنگ دوم جهانی تاکنون در سرزمین اروپا بود. این لوله نفتی هم متعلق به روسیه و هم متعلق به شرکای اروپایی، یعنی اعضای ناتو بود. این اقدام که در انظار عمومی به ندرت ذکر می شود، به احتمال قوی به حس اعتماد در درون پیمان آتلانتیک آسیب رساند.

 

https://voicefromrussia.ch/wp-content/uploads/2025/04/Scott-Bessent-Carlson.mp4

عقب نشینی ایالات متحده آمریکا
از آنجا که آمریکا دریافت که قادر نیست «روسیه را به زانو درآورد»، اکنون تلاش می کند تا نقش میانجی را در این مناقشه که خود به راه انداخته بود، ایفا کند. این موضع گیری در تضاد با موضع گیری جنگ طلبانه فزاینده همپیمانان اروپایی و اوکراینی قرار دارد، با این که تناسب قوا در محل به نفع آنان نیست.

اکنون به نظر می‌رسد که در آخرین گزارش پنتاگون، روسیه به سطح یک تهدید «مداوم اما قابل مدیریت» تنزل داده شده و بدین ترتیب از هسته اولویت‌های راهبردی ایالات متحده خارج گردیده است. این بازآرایی راهبردی، تغییر تمرکز ایالات متحده به عرصه‌های دیگری را که مهم‌تر تلقی می‌شوند، را تأیید می‌کند.

از این طریق اروپایی ها موظف می شوند «بخش بزرگی از بار را به دوش کشند»، که هم به معنی عقب نشینی بطئی واشنگتن و هم به افزایش فشار روی اتحادیه اروپا برای افزایش بودجه نظامی است که در نهایت به نفع صنایع نظامی ایالات متحده آمریکا است.

واشنگتن، که مسئول جدی‌ترین درگیری در اروپا از زمان جنگ جهانی دوم است و میلیون‌ها کشته و میلیون‌ها آواره بر جای گذاشته است، با این حال می‌تواند روی اروپایی‌ها حساب کند تا مسئولیت و شکست خود را پنهان کند و بدین ترتیب خود را به عنوان قدرتی معقول که در پی صلح است، جلوه دهد.

گرونلند و بحران دیپلماتیک
روز ۶ ژانویه ۲۰۲۶، یعنی تنها چند روز پس از ربایش رئیس جمهور ونزوئلا، دونالد ترامپ به یک بحران دیپلماتیک دامن زد و اعلام کرد که قصد دارد گرونلند را توسط یک توافق و یا اگر لازم شد به زور غصب کند تا در مقابل روسیه و چین از قطب شمال «محافظت» نماید.

او هشت کشور ارو پایی که حاضر نشدند این قرارداد را امضا کنند تهدید کرد که عوارض گمرکی بین ۱۰ تا ۲۵% بر آنها اعمال خواهد داشت. پس از این که واشینگتن ناتو را به یک جنگ باخته با روسیه سوق داد، اکنون هم پیمانان خود را تهدید می کند و بند ۵ قرارداد را بی معنی ساخته و بدین سان اساس پیمان آتلانتیک شمالی را به هم می ریزد.

در واکنش به این اقدام رئیس جمهور فرانسه به طور سمبلیک تعدادی از افسران فرانسوی را به گرونلند اعزام کرد که توسط واحدهای آلمانی، اسکاندیناوی و انگلیسی مشایعت می شدند تا در مقابل اخاذی آمریکا مقاومت نشان دهند. ترامپ تا آنجا پیش رفت که رئیس جمهور فرانسه را تهدید کرد که «تنها چند ماه دیگر در قدرت خواهد بود» و تهدید کرد که عوارض گمرکی علیه فرانسه را تا ۲۰۰% افزایش خواهد داد.

روز ۲۱ ژانویه ۲۰۲۶ ترامپ در مجمع جهانی اقتصاد یک عقبگرد تماشایی کرد و در سخنرای خود استفاده از خشونت را صراحتاً نفی کرد و اعلام کرد که در حال تهیه قراردادی در مورد گرونلند و کلیه منطقه قطب شمال است.

هرچند که تشدید نظامی و اقتصادی وخامت تقلیل پیدا کرد ولی خسارت وارد شده است. اعتماد اروپایی ها به آمریکا به شدت متزلزل شده و تهدیدهای افزایش عوارض گمرکی و حتی غصب مناطق یک کشور عضو ناتو اعتماد اروپایی ها به ایالات متحده را به شدت متزلزل ساخته است.

یادداشتی از تحلیلگر جورج ساراولوس، رئیس تحقیقات ارزی در دویچه بانک، که در ۱۸ ژانویه منتشر شد، هیاهوی زیادی به پا کرد. او در این یاداشت اشاره می‌کرد که اروپا بیش از ۸ بیلیون دلار دارایی آمریکایی (بدهی و سهام) در اختیار دارد، تقریباً دو برابر مجموع سایر کشورهای جهان. به نظر او اتحادیه اروپا در صورت تشدید وخامت در مقابل آمریکا ناتوان نیست. کاهش سرمایه گذاری می تواند ضعف های ساختاری اقتصاد ایالات متحده که وابسته به سرمایه ای خارجی است، را آشکار کند.

چند روز بعد، ری دالیو، مؤسس بزرگترین هج فوند در سراسر جهان، ظن ساراولوس را در همان مجمع داووس تأیید کرد. او اشاره کرد که جنگ های اقتصادی اغلب از یک «جنگ تجاری» (مانند امروز در مورد عوارض گمرکی) به یک «جنگ سرمایه» تکمل می باید، که «کنترل سرمایه ای، محدودیت در سرمایه گذاری و یا فروش گسترده دارایی ها» را دربر می گیرد.

اسکات بسنت وزیر دارایی ایالات متحده خطر فروش گسترده اوراق قرضه آمریکا توسط اروپا را رقیق کرد و توضیح داد که با هیئت رئیسه دویچه بانک تماس گرفته که بنا بر گزارش های واصله از ارزیابی تحلیلگر خود فاصله گرفته است.

ولی پیام اصلی این است: اقتصاد آمریکا به شدت وابسته به واردات کالاهای صنعتی از بقیه جهان است، که توسط سرمایه های خارجی که کسری آن را جبران می کند، فاینانس می شود.

«اول آمریکا» و بازگشت به دکترین مونرو (۲۰۲۶)
باوجود سخن پردازی تهاجمی و اغلب جنجالی ترامپ واقعیت بیدار کننده است: امپراتوری ایالات متحده آمریکا که پس از فروپاشی بلوک شوروی بی چون و چرا بی رقیب شده بود، در حال افول است.

مدلی که سه دهه بر آن تکیه شده بود – واردات گسترده کالاهای صنعتی با تأمین مالی از طریق جاری شدن سرمایه خارجی و تهدید نظامی علیه هر کشوری که می‌خواست از دلار جدا شود – در حال پایان یافتن است.

ترامپ با دکترین «اول آمریکای» خود، زیر لوای آشفتگی ظاهری در حال عقب نشینی راه بردی است. او امپراتوری را به نیمکره غربی باز می گرداند و کوشش می کند تا کشور را مجدداً صنعتی سازد و منافع آمریکا را تحمیل کند و در این راه علناً حقوق بین الملل را زیرپا می گذارد.

جهان رفته رفته درمی یابد که واشنگتن اولین شکست نظامی خود را در اوکراین تجربه کرده، با وجود این جنگ افروزان در اروپا و سرسختی و لجاجت سران آن در نادیده گرفتن واقعیت این امکان را به ایالات متحده می دهد که خود را در این مناقشه به عنوان یک میانجی صلح دوست معرفی کند.

بحران دیپلماتیک به خاطر گرونلند اعتماد اروپایی ها به رهبر ستیزه جو و غیرقابل اعتماد در واشنگتن را متزلزل کرده است. کلیه پیمان هایی که از سال ۱۹۴۵ به امضا رسیده بود اکنون کنار نهاده شده.

واشنگتن به طور فزاینده ای مرز بین همپیمان و رقیب را مخدوش و چندجانبه گرایی را به بهانه ایجاد محدودیت رد می کند. هرچند ناتو اکنون به طور رسمی منحل نشده ولی بند اصلی پنجم و تضمین حفاظت متقابل، دیگر مرده است.

با تأکید مجدد بر « اول آمریکا»، ترامپ صراحتاً اصول بنیادی دکترین مونرو در سال ۱۸۲۳ را احیا می‌کند، دکترینی که در استراتژی دفاع ملی ۲۰۲۶ تحت عنوان «ضمیمه ترامپ» نوسازی شده است. او اولویت‌های ایالات متحده را بر قلمرو خود و قاره آمریکا متمرکز می‌کند و در مقابل چین و روسیه ادعای نفوذ انحصاری در این منطقه را مطرح می‌نماید.

سند رسمی راهبردی پنتاگون این امر را تأیید می کند: برتری (در مقابل چین) در فضای هندوپاسیفیکی، حل مسئله ایران (و حفاظت از اسرائیل) و تازه بعد از آنها مسئله روسیه که عمدتاً به عهده اروپایی ها نهاده می شود.

حتی اگر ناتو روی کاغذ وجود داشته باشد، اهمیت اولیه آن و اعتماد متقابل در درون آن شدیداً تضعیف شده. جدایی صورت گرفته ولی هیچ یک از دو طرف نمی خواهد به آن اعتراف کند.